مادر اسمم را الهه گذاشت. الهه را دوست داشت. پدر فروغ دوست داشت. چشم که باز کردم نیمی الهه بودم و نیمی فروغ. این کشمکش اسم ها همیشگی اند بانو اما... اما الهه ی وجودم همشه به فروغ وجودم رشک می برد. نه به خاطر سلیقه ی پدر نه! الهه را بیشتر دوست داشتم چون از دهان مادر بیرون آمده بود و فروغ را دوست داشتم چون در تنهائی هایم همیشه در قلبم در دست هایم ورق ورق خودت را شیرین می چکاندی. بانو نمی دانی چقدر تنهائی هایم مدیون تواند...
زندگى زيباست تو زيبايش نمى بينى عشق پر معناست تو معنايش نمى بينى آسمان آبيست تو آبى اش نمى بينى چشم باران شو بگير تا بشويى ديده ات تا ببينى آن چه هست از نيست معنايش كنى چون شمع بى تابش كنى همچون معمايش كنى من به باران گفته ام در عبور سالها از عبور نام ها تا كه فردا آسوده خاطر رد شوى از كنار روزها ....
سلام
13 سال و 7 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلسلام
13 سال و 7 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 37 دقيقه قبل