مادر اسمم را الهه گذاشت. الهه را دوست داشت. پدر فروغ دوست داشت. چشم که باز کردم نیمی الهه بودم و نیمی فروغ. این کشمکش اسم ها همیشگی اند بانو اما... اما الهه ی وجودم همشه به فروغ وجودم رشک می برد. نه به خاطر سلیقه ی پدر نه! الهه را بیشتر دوست داشتم چون از دهان مادر بیرون آمده بود و فروغ را دوست داشتم چون در تنهائی هایم همیشه در قلبم در دست هایم ورق ورق خودت را شیرین می چکاندی. بانو نمی دانی چقدر تنهائی هایم مدیون تواند...
خدا کاری بکن زودباش, خدا صبرم همین قدر بود, بگو حرفاشو بخشیدم بگو گنجایشم کم بود ,بگو تقصیر من بوده بگو حق داره، می دونم, بگو به فکر جبرانه بگو قدرشو می دونم...
خدا کاری بکن مُردم خدا اونم دلش تنگه, اگه می گه مهم نیستم با حسش داره می جنگه, اگه می گه تو فکرم نیست می خواد بیشتر پیشش باشم ,درسته اون ولم کرده دلیل اشک چشماشم...
سلام
13 سال و 7 ماه و 6 روز و 53 دقيقه قبلسلام
13 سال و 7 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبل