elinaz
قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین ، فرش های کهنه را مردم گران تر می خرند
elinaz
ﻗﺎﺿﯽ در دادگاه : ﺷﻤﺎ متهمی به جرم این ﮐﻪ دختر خالتونو ﺑﺎ بیل ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﺪ. یکی از حاضرین در جمع دادگاه : ﻧﺎﻣﺮﺩ بیشعور!!! - ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻬﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ فرزندتونم ﺑﺎ ﻫﻤاﻥ بیل ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﺪ. دوباره همون یارو : ﻧﺎﻣﺮﺩﺩﺩ… ﮐﺼﺎاااااﻓﻄﻄﻂ !!! ﻗﺎﺿﯽ : ﺷﻤﺎ کی ﻫﺴﺘﯽ چرا بد و بیراه میگی؟... جناب قاضی ﻫﻤﺴﺎﯾه ی متهم ﻫﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ اقا 2 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯﺵ بیل ﻣﯿ ﺨﻮﺍﻡ ﻣﯿ ﮕﻪ ﻧﺪﺍﺭیم
elinaz
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟ ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟ جک نزد کشیش می رود و می پرسد: جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند. ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟ کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً پسرم، مطمئناً!
elinaz
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … ! مـــن ، همیــن جا ، کنار قـــول هـایت ، درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ، محـــــکم ایــستاده ام !! بگو تمام تـــــــــو مال مــــن است دلــــــــم میخواهد حســـادت کنم به خـــــــودم…
elinaz
در لابه لای دلشوره ها و ترس هایم، لب پرتگاه ایستاده ام.. میدانم دستم را نمیگیری.. فقط محض رضای خدا.. پرتم نکن
elinaz
مربی مهد کودک: کسری جان شمردن بلدی؟ کسری: آره! داییم یادم داده! مربی : آفرین به تو پسر خوشگل و داییت! خوب حالا بگو ببینم، بعد از پنج چیه؟ کسری: شیش! مربی: آفرین عزیزم، حالا بگو بعد از هفت چیه؟ کسری: هشت! مربی : آفرین! حالا بگو بعد از ده چیه؟ کسری : سرباز !
elinaz
ﺍﮔﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺫﻫﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻧﻦ . . . . . . . . . . . ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﯾﻪ ﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺴﺮ ﻧﻮﺍﺧﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪ
elinaz
دختر خالم دیروز رفته مانتو خریده از دیروز به جای اینکه بگه:خب الان چی بپوشم, میگه: خب امروز کجا بریم؟
elinaz
گاهی مرا یاد کن.... من همانم که اگر ساعتی ازهم بیخبر بودیم اسمان را به زمین میدوختی.....
elinaz
هویج فرند چیست ؟؟ . . . . ... . . شخصیتیست در ادد لیست ... پستاتو میبینه یا میخونه ولی نه لایک میکنه نه کامنت میزاره
elinaz
نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش ؛ سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو یه ایوانی که من ایستاده بودم آمد ؛ آواز که خواند تازه فهمیدم ؛ پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! ..... " حسین پناهی "
elinaz
نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند نیستی و ترس های کوچک بزرگ می شوند و مهم نیست چند شنبه است ! و مهم نیست ساعت چند است ! چه احمقانه زنده ام، چه وحشیانه نیستی ...
elinaz
ميگويند پياز اشك آور است ولي من سيب زميني هم كه پوست مي كنم نام تو كافيست براي اشك هاي بي موقع ام....
elinaz
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ... ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ. اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ, " ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ " ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ