ال ناز
گاهی زندگی یعنی پشت کفش هایت را بخوابانی و سلانه سلانه بکشانی خودت را به بطن تنهایی خودخواسته... گاهی زندگی یعنی دوست داشتن را بپیچی لای دستمالی روزنامه ای چیزی و بگذاری اش بالای کمدی پایین تختی جایی و با دست هایی در جیب آنقدر بیخیال بروی که دلت نخواهد سر برگردانی حتی؛ و مدام بگویی من خوبم، خوب؛ خوب ِ خوب اما خالی... گاهی زندگی می طلبد خودت را جدی بگیری!
ال ناز
هنوز صدات تو گوشمه / ینی میشه همیشه مال من بشی؟
ال ناز
همیشه دوات خوشنویسی پدر بزرگ مخلوط برف و موهای مادربزرگ بود / یادته ؟
ال ناز
زمان بی رحمانه می گذرد ...
ال ناز
نه نای رفتن دارم/ نه تاب ماندن ...
ال ناز
بچه شهید گناه نداره .../ فقط یه چیزایی رو باید داشته باشه ولی نداره ...
قسم به اون اشک چشاش پَر میزنه دلم براش
13 سال و 4 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 2 دقيقه قبلنمیدونم که بعد من جامو کی پر کرده براش...