ال ناز
تو اینجایی! لابه لای ِ زبان ِ گنگ ِ این حروف .. در فاصله ی بین سطرهایم .. در ابتدای هر بند، لبخند به دست نشسته ای!
ال ناز
باید بروم ... اما دستی که در موهای تو سفر کرده / به چمدان نمی رود ...
ال ناز
راهی نمانده جز / به خورد ِ جاده رفتن ... کوچک شدن در کیلومتر هایی که پشتم را ادامه می دهند ....
ال ناز
هیچ کسی وقتی راه به تاج رسیدن رو بلده اون تاج رو سر تو نمیذاره /اگه خودش هم نرسیده فقط گمراهت می کنه ....
ال ناز
هی منتظری ببینیش /مطمئنی آخرین دیدار نبوده /به هر دوباره ای مشکوک میشی وقتی ,هر شب بهترین لباساتو می پوشی و راهی قبرستون میشی و دیگه واسه گریه کردن از خودتم اجازه نمی گیری .../دیگه لازم نیست به اسم روی سنگ قبر نگاه کنی چون, حتا از رو سنگم چشماشو می بینی ... هی ... روزات سیاه میشن وقتی پاییز باهات لج کنه ... باور کن !
ال ناز
پیراهنِ مادرم بویِ خرافات می دهد ...
ال ناز
من و تو .... / مرد ِ نا گفته های هم نیستیم ...
ال ناز
درد می کند / جای خالی تمام تفاوت هایت حالا خودم را به روزمرگی / می چسبانم ... و از تمبر ها / سراغ لب هایت را می گیرم ... نه از نشانی ها دل ِ خوشی دارم نه از جاری شدن شبیه رودخانه ای در امتداد بیهودگی ... که تمام وسعتش را کنار می گذارد و به کاسه ی آبی که پشت پایت سقوط می کند حسادت دارد ...
ال ناز
دیگر هیـچ کس برایم " او " نمی شود.../ حتــّـــی خودش ...