ای کسانیکه هنگام ورود پدرتان به اتاق بلافاصله صفحه [!] بوک را بسته سپس ساعتها به عکس پس زمينه دسکتاپتان خیره میشويد بدانند موقع گرفتن پول تو جیبی هم پدرتان کنترل را به دست گرفته و به صفحه تلویزیون خیره خواهد شد!!!
خودش بود همان که یادش را گاه و بی گاه مرور می کردم...همان که هر روز و هر شب برای دیدنش با دقایق و ثانیه ها کلنجار می رفتم,هیچ تفاوت نکرده بود...فقط کمی از ارتفاع مو های سرو صورتش کم شده بود...فقط کمی دستانش سرد..سرد شده بود...فقط کمی به هم رسیدن سر ساعت را از یاد برده بود...
از دور که دیدمش خیالم راحت شد,دلم گرم,که لا اقل خیال نیامدن نداشت...
مدادرنگی هایش را هم آورده بود,انگار می خواست با هم رنگش کنیم...اولین بودنمان را...
من هم حسابی حواسم را جم کرده بودم که نکند دستم بلرزد,که نکند بیرون خط را رنگ کنم و هر دم سر مداد قرمزم را با زبانم خیس می کردم و محکم می کشیدمش روی بوم دلش و دم به دم پشت چشمی برایشان نازک می کردم که یعنی خیالتون راحت زوره هیچ پاک کنی بهتون نمیرسه...
دوست دارم بی نهایت...
این مترو سواری های سر در گم را,که گاه و بی گاه گم می کنی,خودت را,زمان و مکانت را...و شیرین تر از همه آنکه حتی تابلو های راهنما هم چمدان به دست از جلوی چشمانت فرار می کنند و این بین تنها تو باشی که در میان آن سربازان قد و نیم قد به مانند یک دوشیزه بی هیچ ترس و دلهره ای دست در دستان مردانه ی شوالیه ات شاهانه قدم بر می داری...
تنفر دارم بی نهایت...
از دقایقی که چشم دیدن کنار هم بودنمان را ندارند و با سرعت نور می دوند بودنمان را...
چشمانت را می خواهم...سبز,آبی,قهوه ای,مهم نیست...
همین که باشی کا[!]ت...چشمات رو نگیر از من...
پـ . نـ: کنارم بمون و هیجا نرو,من کنار تو می خوام دنیارو...
پایه نوشتنم لنگ یک بهانه است,بهانه ام می شوی؟بغض هر شبم لنگ یک شانه,شانه ام می شوی؟تنه کرختم لنگ داغی لبان توست,هم نفسم می شوی؟من سالهاست به تنهایی عادت کرده ام حاضری مردانه بودنت را به رخم بکشی و این عادت را از سرم بیرون کنی؟
آخر که نفمیدیم اسمش چه بود,ولی هرچه بود ذهن درگیری داشت...آنقدر درگیر که حتی شیرینیه شکر را هم از یاد برده بود!وقتی حرف می زد از دستانش هم کمک می گرفت,این را وقتی داشت می گفت:سمت راست پله,سمت چپش یک دره زرد هست فهمیدم...خودم که ندیدم,ولی الحق و النصاف همه سعی اش را میکرد که حرفش را بفهمیم,انگار که حرفش را نفهمیده باشند و او با همه توانش سه باره و ده باره تلاش میکرد,اینکه حالا چرا سه باره و چرا حتما ده باره بودنش را خودم هم نمیدانم!خب این هم جوری خلاقیت است دیگر...خلاقیت فقط این نیست که کاغذ مچاله کنی و بعد بازش کنی و زله نگاهت را نثارش کنی و همه تلاشت را بکنی که بیرون بکشی از جانش بهانه هایت را که...
این هم خلاقیت است که از یک تراکت ساده خاطره بسازی...این هم خلاقیت است,که جوری بنویسی که کسی نتواند بفهمدش...جز یک نفر....!اصلا همین که با همه ی دغدغه های بیست و اندی طرح جلد و جولد,خودت را به بی دغدغگی بزنی و من... از لج عقربه ها هم که شده,در دلم عهد کنم که دیگر به ساعت نگاه نکنم و دست در دستان هم رج به رج آرزو ببافیم...از ساحل و دریا و کشتی...این یعنی خلاقیت...!
دارمش...دارمت...!
بهترین اتفاق ممکن برای یک نفر می تواند این باشد که کلافه و بی حوصله به ع ش ق دیدنش...بوییدنش...بوسیدنش از خانه بیرون بزند و...یک آن,همیجور الکی الکی به خودش بیاید و ببیند در کنجی تنگ و تاریک نشسته و دستانش در دستان توست....تا این جایش که نه تنها بهترین اتفاق نیست...بلکه اصلا هیچی نیست...
بهترین اتفاق ممکن زمانیست که تو با یک دستت,محکم دستانم را گرفتی و با دست دیگر,از همه بودو نبودت برایم می نویسی,از تمام آنچیزی که بر تو گذشت...زمانی که راز خطی را که سالهاست هیچکس معنی اش را نمی فهمد را برایم فاش می کنی و شیرین تر آنکه با یک فلش نا قابل نثارش می کنی بر من و با هم می زنیم زیر خنده....
بقیه اش را یادم نیست که چه شد و مهم هم نیست که چه شد...
این سکانسش را چسباندم به نگاه ممتدم به آن تاریکیه مطلق,پشت شیشه ی کر کثیف مترو...
مِهربووون : *
13 سال و 3 ماه و 27 روز و 13 ساعت و 12 دقيقه قبل