ال ناز
چه شبی بود ... پر از گریه , پر از نگرانی ... سرِ شب با عمه م رفتیم بیرون , فکر می کنم نزدیکایِ 9 بود که ازش خدافظی کردم و از هم جدا شدیم ,من رسیدم ولی اون ... نیم ساعت بعد زنگ زدن گفتن تصادف کرده ... فاصله ش تا خونه زیاد نبود ... یادم نمیاد دیگه که چطور لباس پوشیدم و تا اونجارو دوییدم ... جمیعت و که دیدم ... فقط چشم پیِ اون بود ... اونقدر سر و صورتش حونی بود که باورم نمیشد ... مردم می گفتن یه ماشین زده و رفته ... اول زده به اون موتوری که با دست نشونش میدادن .. بعدم به این بیچاره ... زده و رفته ... بعدشم آمبولانسی که بعد از یک ساعت اومد ...! !سه تا مجروح توِیِ یه آمبولانس ...!! تا بیمارستان دستام تو دستاش بود ... مردی که کنارمون رو برانکارد تا همون جا آه و ناله میکرد ولی عمه ... واسه همین سکوتش تا اون جا گریه می کردم ... نمی دونم ... نمی فهمم ما چجور آدمایی هستیم ؟ اونی که زده و رفته ,الان خواب به چشماش میاد ؟ ؟؟؟ امشب لحظه به لحظه ی تصادف سه ماِ پیش و واسم زنده کرد ... همش تو آمبولانس فکر می کردم دستام تو دستای مادرمِ ... مادری که حالا 3 ماهی میشه که دستم ازش دوره ...
من شمارو میشناسم؟
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبلبله ؟
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلشما به خودت گرفتی ؟
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلنه بابا چیزی رو بخودم نگرفتم کاری به پستتون نداشتم که
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 18 دقيقه قبلگفتم فک کردم از قبلا شما رو میشناسم یه خانم الناز رو قبلا اینجا میشناختم میخواسم ببینم همون هستید
چی بگم ..
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 17 دقيقه قبلنمی دونم والا !