و بیاختیار ..../ چادرت را سر میکنی ..../ و مسیر همیشگی خانه تا گلزار شهدا را گریه میکنی/ #مادر-شهید ! فضای سینه نم گرفتهات فریادها دارد و تو هق هق گریههای تنهاییات را فقط برای شهیدت کنار گذاشتی و کسی از آن با خبر نمیشود .../ وقتی که بر سر مزار شهیدت میرسی و زانوان خستهات را امان میدهی/ وقتی قبری را که بالایش نوشتهاند #سرباز-شهید را در آغوش مهربانیهایت میگیری/ این گریه است ... که دیگر تحمل ماندن در قفس سینه را نمییابد و زمزمههای لالایی روی لبانت گل میکند ...
پر از بهانه می شم وقتی تو خیابونای پر از دود این شهر لعنت شده راه میرم /با یه هدفن تو گوش از کنار آدمایی که جز الف بای خودشون هیچی نمی دونن رد می شم و چشمام و می بندم ...می خوام نبینم/صداشو بیشتر می کنم ...وقتی از جلوی بانکای همیشه چراغ روشن رد می شمو می بینم یه بچه ی هفت هشت ده ساله واسه نوشتن مشقاش خودششو زیر نورش تنظیم کرده ...با یه ترازو کنار دستش ... چشامو می بندم و می گذزم ... / نم بارون می زنه ... هوا یه نمه دو نفره میشه ...اون بچه دفترو دستکش خیس ...چشاش خیس تر ...
چی داری میگی ؟ نه ... میدونی چیه ؟ماها بی معرفت و نامرد نیستیم/ فقط یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن که یه سری باورامون رو از بین بردن و گند زدن به عشق و اعتماد ... به همه چی !
... بعد اونقدر حالت از همه چی بهم بخوره که ندونی از کجاش باید شروع کنی به نوشتن ..وقتی یه دفعه از چشمایِ خودت بی اُفتی ... وقتی سرتو بیاری بالا ببینی ستاره ت رو گم کردی تو آسمون .. ببینی تو موندی و یه عالمه تنهایی که آغوشون و به روت باز کردن ... اون موقع س که حالت از همه چی بهم می خوره ...
شبا خواب به چشمت نمیاد .. وقتی همه خوابن تو بیداری و صبح ... وقتی همه بیدارن تو خواب ... همون زندیگیِ سگیِِ خودمون ... تنهایی قدم بزنی .. تنهایی غذا بخوری ...
تنهایی بِری خرید , از این مغزه به اون مغازه ... بِری تنت کنی و تو اتاق پُرُِو خیره شی به آینه ... به خودت ... , ندونی بهت میاد یا نه .. بمونی ... گیج چی ... از فروشنده بپرسی خوبه به نظرتون ؟ مِن مِن کنه و بگه : من چی بگم آخه ؟ بگه کاش یه کسی رو می آوردید با خودتون , بگی مامانم ... ... ... بگه : اوهوم کاش با ایشون می اومدید .. بگی نتونست بیاد آخه کار داشت ... بغض ت و قورت بدی ... بغض ت و قورت بدی و بگی جهنم که بهم میاد و نمی آد , کی می خواد ببینه مگه ؟ واسه کسی مهمه مگه ؟! بلندتر بگی همین خوبه ... پولِ خونِ باباشو که ازت طلب داره رو بهش بدی و از مغازه بیای بیرون ... حتا دیگه عینِ خیالت هم نباشه که اونی که پشتِ میز بود تمامِ اون مدتی که تو مغازه بودی داشت تورو با نگاهِش درسته قورتت می داد ... از مغازه بیای بیرون ... پشتت راه بی اُفته , خانوم ؟ خانوم ؟ وایسی ! می تونم چند لحظه وقتتون و ... به راهت ادامه بدی ! چون می دونی تهِ حرفاش کجاس .. چون باره دهمِ که اون روز می شنوی اون سوالُ ... بیشتر خسته شی ... شرت سنگین شه ... حس کنی دیگه هیچی حاِتو خوب نمی کنه ... هیچی !
سهی کنید حوصله رو دوباره تو خودتون زنده کنید منظورم حرف زدن نیستا
درسته مشکلات و از دست دادن عزیزان سخته ولی سعی کنید برگردین به سمت زیباییهای دنیا و ببینیدشون
عشق خدا که به تک تک مخلوقاتش بطور تموم نشدنی و هر لحظه در جریانه
طبیعت زنده که محکم به زندگیش ادامه میده
این دفعه اگه از کنار یه درخت تنها که میون آسفالتا گیر افتاده و باز همه سعی کردن ماشیناشونو از دست گرمای آفتاب زیرش بذارن نگاه کنید، نه قهر کرده و برگاش زرد شده و نه خسته هست
آدمای ساده .../ آدمای بی غل و غش ... /آدمای راستگو.... / خیلی زود و خیلی راحت عاشق می شن ... / خیلی راحت احساسشون رو بُروز میدن .../ خیلی راحت بهت می گن که دوستت دارن.... /خیلی دیر دل می کنن..../ خیلی دیر تنهات می زارن..../ اما..... وقتی زخمی بشن... / ساکت می شن... / اون موقع ست که تنهات می زارن و خیلی راحت میرن و.... دیگه هم بر نمی گردن ... / هیچوقت ...
#ال-ناز
13 سال و 3 ماه و 28 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبل