ال ناز
بابایی دلش گرفته .. / بابا پیره اما مرده ...
ال ناز
رفتم نمایشگاه کتاب میگم ببخشید از سعدی چی دارین ؟ میگه کتابشو میخوای ؟ گفتم نه ! انگشتری , لباسی , کفشی اگه مونده میخوام
ال ناز
کلاغ تنهایی ام سر گذاشته بر دامان چین چین شب ../ و صدای قارقار نفرت انگیزش بر هم میزند سکوت ِ ستاره ها را .../ به سود ِ تو
ال ناز
چیزی میان تان نیست .. حتی با هم رابطه هم ندارید .. فقط همین درخواست تکراری .. و همین جواب تکراری تر .. هر کدام امیدوار به این که دیگری خسته شود روزی .. یکی از درخواست دادن .. دیگری از رد کردن
ال ناز
گاهی فلج می شوم و راه می روم / به ناچار
ال ناز
دیگر هیچ آب سردی نمی تواند هوشیاری ام بخشد ...
ال ناز
همه ی آهنگایی که یه روز با هم گوش میدادیمشون ... / اونایی که تو بیشتر دوسشون داشتی ...
ال ناز
گاهی زندگی یعنی پشت کفش هایت را بخوابانی و سلانه سلانه بکشانی خودت را به بطن تنهایی خودخواسته... گاهی زندگی یعنی دوست داشتن را بپیچی لای دستمالی روزنامه ای چیزی و بگذاری اش بالای کمدی پایین تختی جایی و با دست هایی در جیب آنقدر بیخیال بروی که دلت نخواهد سر برگردانی حتی؛ و مدام بگویی من خوبم، خوب؛ خوب ِ خوب اما خالی... گاهی زندگی می طلبد خودت را جدی بگیری!
ال ناز
هنوز صدات تو گوشمه / ینی میشه همیشه مال من بشی؟
خدا بگم چی کارت کنه دختر.....
13 سال و 4 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 5 دقيقه قبل: (
13 سال و 4 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 4 دقيقه قبل