@یـ ـک آدمـ ـ قول میدهم امشب در کنج اطاقی/ به یاد اولین روز های دیدارمان به پای حرف هایت بنشینم ... / و سایه ای را زیر توپره حرف هایت له کنم../ دست و قلم و حرف هایم به زیر پاهایت ... / ای #شاعر-درد-ها ..
دلم یک اتفاق می خواهد .. / یک اتفاق ساده ...
غیر منتظره , دلم دیدنِ اتفاقی یک دوست را می خواهد ... یکی که دل تنگ اش نباشی ولی دلت بخواهد که این اتفاق با دستانِ او رقم بخورد ... هوا گرفته باشد ,بدانی که یک هوار باران در راه است و تو بی هیچ انتظاری در ایستگاهی که تا به حال حتی راهت را هم برایش کج نمی کردی ,آسوده لم داده باشی ... حواسِ هیچ کس متوجه ات نباشد ...
به اتفاق های اخیر فکر کنی ... به آدم ها خیره شوی , به لباس هایشان و هِی ودت را درگیرشان کنی ...و بار ها ازت بپرسند :
- خانوم ؟ تازه رفت ؟ بعدی کِی میاد ؟
سر تکان دهی و از جواب دادن فرار کنی ..., بعد هِی پیش خودت به این فکر کنی که کِی رفت ؟ کِی بود که رفت ؟ و یک آن به خودت بیایی و همینطور که به انگشتانت خیره شده ای بفهمی سه ماه است که رفته.. چشمانت را با حلقه های اشک بگردانی پِی کسانی که ازت می پرسیدند ... تا بهشان بگویی سه ماه است که رفته ... سه ماه است از که مرده ای/ نباشند ... ,آن وقت تو بمانی و یک دنیا ناباوری ... یه دنیا حرف ... که هیچ کس پِی شنیدنشان را نگرفت ...
رفتی نمایشگاه کتاب / برو شبستان اصلی راهرو 25 غرفه 43 نشر نیماژ / رفتی اونجا کتاب اسمش همین است علیرضا اذر رو بگیر حتمن / کلید رسول پیره رو بگیر حتمن
13 سال و 4 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 15 دقيقه قبل