من یک عمر است که یک وجب از سر خودم گذشته ام ...
از سر تمام رویا های بیست سالگی ...
از سر تمام آرزو های محال ...
دل تنگم ...
دل تنگه دخترکی که با مو های بلندش تمام قد برادرش را باور داشت ...
و هر شب از او برای خودش رابین هود می ساخت
وقتی لابه لای هزار فکر و خیال ترسناک کودکانه اش گم می شد ...
دخترکی که امید اول و آخرش دستان پدرش بود ...
و پایان تمام دل تنگی هایش ,نگاه بی منت مادرش ...
تلفن همراه پيرمردى كه توى اتوبوس كنارم نشسته بود زنگ خورد... پيرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جيبش درآورد، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو كرد نتوانست اسم تماس گيرنده را بخواند... رو به من كرد و گفت، ببخشيد ، چه نوشته؟ گفتم نوشته، "همه چيزم" پيرمرد: الو، سلام عزيزم... يهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زيبا و قديمى به من گفت، همسرم است...
من یک عمر است که یک وجب از سر خودم گذشته ام ...
13 سال و 4 ماه و 26 روز و 23 ساعت و 52 دقيقه قبلاز سر تمام رویا های بیست سالگی ...
از سر تمام آرزو های محال ...
دل تنگم ...
دل تنگه دخترکی که با مو های بلندش تمام قد برادرش را باور داشت ...
و هر شب از او برای خودش رابین هود می ساخت
وقتی لابه لای هزار فکر و خیال ترسناک کودکانه اش گم می شد ...
دخترکی که امید اول و آخرش دستان پدرش بود ...
و پایان تمام دل تنگی هایش ,نگاه بی منت مادرش ...
دخترکی که ... / بیست سالگی برایش رویا بود ...
ال ناز