دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اميررضا

عضو انجمن بازيگران خانه تئاتر و موسس گروه هنري شاپرك. گروه هنري شاپرك فعاليت هنري خود را در زمينه ت... درباره »
اميررضا
مرد - مجرد
امتیاز: 3179

دنبال‌شدگان

(460 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(424 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

اميررضا
اميررضا
توسط موبایل

از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.

اميررضا
اميررضا
در میکده

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

اميررضا
اميررضا
در میکده

اگه علی دایی شعار تولید ملی رو پاس میداشت؛ و به جای پرادو، پراید سوار میشد، الان تو قطعه قهرمانان بهشت زهرا بود..! .

اميررضا
اميررضا
در میکده

پسرک جلو میرود و با التماس میگوید: خانم، تو رو خدا یک گل بخرید، زن در حالی که گل از دستش میگرفت، نگاه پسرک روی کفش زن افتاد... پسرک: چه کفشهای قشنگی داری... زن خندید و گفت: برادرم خریده.... دوست داشتی جای من بودی؟! پسرک محکم جواب داد : نه ...دوست دارم جای برادرت باشم، تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم!!

اميررضا
اميررضا
در میکده

گفتی فراموش کردن کارساده یست؛ توفراموش کن،من این ساده ها را بلد نیستم..

اميررضا
اميررضا
در میکده

حتـی خـود خـدا هـم بـاور نمیـکنـد، آن همـه احسـاس پـاک مـرا چـگونه بـه بازی گرفـتـه ای؟!

اميررضا
اميررضا

می‌خوام یه آیـــــــنه نصب کنم آخر این پـــــــل, واسه کسایی‌ که خرشـــــــون از رو پـــــــل داره رد می‌شه دیگه زحمت نکشن سرشون رو برگردونـــــــن عقـــــــب رو نگاه کـــــــنن, از تو آیـــــــنه بتونن پشت سرشونو ببینن...! آخه هستن کسایی‌ که وقتی‌ خرشون از رو پل رد که شد پشت سرشونو نگاه نمی‌کنن...

اميررضا
اميررضا

اعتبار آدمها به حضورشان نیست ، به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند!

اميررضا
اميررضا

ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام " دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هستیم .

اميررضا
اميررضا

خلبان بودم / در ارتفاعات ِ آرزو های / بر باد رفته دلتنگی / بال چپم را از کار انداخت ترسیدم از سقوط ... وقتی از چشم های تو / افتادن باشد .....

اميررضا
اميررضا

بعضی وقتا باید صبر و گذشت و نجابت و ... را بذاری کنار ! چشماتو ببندی داد بزنی "هر چی" دلت می خواد بگی !! چرا؟؟ . . چون حقشونه!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا

فاحشه را خدا فاحشه نکرد؛ آنان که در شهر نان قسمت می کنند، او را لنگ نان گذاشته اند، تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند، او را به نانی بخرند !!!

اميررضا
اميررضا

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین

اميررضا
اميررضا

به زندگیم پوز خند نزن .... این بنده حقیر روزی کسی را داشت که با تمام وجود صدایم میکرد "عشق "

اميررضا
اميررضا

دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست ، تنها آسمانمان یکیست . . .

اميررضا
اميررضا

نشسته ام…. _ کجا؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی…. عمق نامردی ات را اندازه می گیرم !!‬