•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر غرور نبود چشمهایمان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی !
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما آنشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
شیشه ای می شکند.... یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه پنجره را زود شکست.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آن لحظه که دور از چشمانم نقطه را به پایین واژگون می سازد و از جدایی و اسارت می نویسد ، و به وضوح می بینم که در جدال عشق و ایمان عشق فاتح میدان می شود .....