•▪●۩ اسی ۩●▪•
هلا ! من با شمايم، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟ كسي اينجا پيام آورد ؟ نگاهي، يا كه لبخندي ؟ فشار گرم دست دوست مانندي ؟ و ميبيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مُرده اي هم رد پايي نيست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
سه ره پيداست نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر نخستين: راه نوش و راحت و شادي به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي دوديگر: راه نميش ننگ، نيمش نام اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام
•▪●۩ اسی ۩●▪•
از تهی سرشار، جویبار لحظهها جاریست. چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ، دوستان و دشمنان را میشناسم من. زندگی را دوست میدارم؛ مرگ را دشمن.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم ......
•▪●۩ اسی ۩●▪•
وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
عاشق نشدی ، وگرنه می فهمیدی پاییز ، بهاریست که عاشق شده است
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشواراست چه زجری میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است..
•▪●۩ اسی ۩●▪•
در سیاهی چشمانت لانه کرده ام / پلک نزن خانه خرابم می کنی..
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن میكنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به آرامی شروع به مردن می کنی اگر ورای رویاهایت نروی.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر بردهی عادات خود شوی.