•▪●۩ اسی ۩●▪•
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرينات میکند؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد. لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد. می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند. بیا با جاده پیوستگی برویم. خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند. بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
لبها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم ،
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آب را گل نکنید شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
افسوس! آفتاب مفهومِ بیدريغِ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتابگونهيی آنان را اينگونه دل فريفتهبودند!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ای کاش میتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بیدريغ باشند در دردها و شادیهاشان حتا با نانِ خشکِشان.ــ و کاردهایِشان را جز از برایِ قسمت کردن بيرون نياورند.)
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ز حيرتِ اين صبحِ نابهجای خشکيده بر دريچهیِ خورشيدِ چارتاق بر تارکِ سپيدهیِ اين روزِ پابهزای، دستانِ بستهام را، آزاد کردم از زنجيرهایِ خواب.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
چه بگويم؟ سخنی نيست. در همه خلوتِ اين شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست. وندر اين ظلمتجا جز سيانوحهیِ شومرده زنی نيست. ور نسيمی جنبد به رهاش نجوا را نارونی نيست. چه بگويم؟ سخنی نيست...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
چه بگويم؟ سخنی نيست. پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر به کجانديشی خاموش نشستهست. بامها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خستهست.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
در قفلِ در کليدی چرخيد بيرون رنگِ خوشِ سپيدهدمان مانندهیِ يکی نوتِ گمگشته میگشت پرسهپرسهزنان رویِ سوراخهایِ نی دنبالِ خانهاش...