دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

•▪●۩ اسی ۩●▪•

بسم الله الرحمن ارحيم*** إِنَّهُ مَن يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا يَمُوتُ... درباره »
•▪●۩ اسی ۩●▪•
مرد - متاهل
امتیاز: 3702.8

دنبال‌شدگان

(241 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(232 کاربر)

گروه‌ها

(21 گروه)

بازدید

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرين‌ات می‌کند؟

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست ....

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد. لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد. می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند. بیا با جاده پیوستگی برویم. خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند. بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

لب‌ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم ،

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

آب را گل نکنید شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی .....

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

افسوس! آفتاب مفهومِ بی‌دريغِ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتاب‌گونه‌يی آنان را اين‌گونه دل فريفته‌بودند!

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

ای کاش می‌توانستند از آفتاب ياد بگيرند که بی‌دريغ باشند در دردها و شادی‌هاشان حتا با نانِ خشک‌ِشان.ــ و کاردهای‌ِشان را جز از برایِ قسمت کردن بيرون نياورند.)

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

ز حيرتِ اين صبحِ نابه‌جای خشکيده بر دريچه‌یِ خورشيدِ چارتاق بر تارکِ سپيده‌یِ اين روزِ پابه‌زای، دستانِ بسته‌ام را، آزاد کردم از زنجيرهایِ خواب.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

چه بگويم؟ سخنی نيست. در همه خلوتِ اين شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست. وندر اين ظلمت‌جا جز سيانوحه‌یِ شومرده زنی نيست. ور نسيمی جنبد به ره‌اش نجوا را نارونی نيست. چه بگويم؟ سخنی نيست...

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

چه بگويم؟ سخنی نيست. پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر به کج‌انديشی خاموش نشسته‌ست. بام‌ها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خسته‌ست.

•▪●۩ اسی ۩●▪•
•▪●۩ اسی ۩●▪•

در قفلِ در کليدی چرخيد بيرون رنگِ خوشِ سپيده‌دمان ماننده‌یِ يکی نوتِ گم‌گشته می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان رویِ سوراخ‌هایِ نی دنبالِ خانه‌اش...