•▪●۩ اسی ۩●▪•
بيا تا راه بسپاريم به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده كه چونين پاك و پاكيزه ست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
بهل كاين آسمان پاك چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان پدرشان كيست ؟ و يا سود و ثمرشان چيست ؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
«ــ در برزخِ احتضار رها میکنمات تا بِکِشی! ننگِ حياتات را تلختر از زخمِ خنجر بچشی قطره به قطره چکه به چکه... تو خود اين سُنّت نهادهای که مرگ تنها شايستهیِ راستان باشد.»
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اينجا قلبِ سالم را زالو تجويزمیکنند تا سرخوش و شاد همچون قنارییِ مستی به شيرينترين ترانهیِ جانات نغمهسردهی تا آستانِ مرگ که میدانی امنيت بلالِ شيردانهيیست که در قفس به نصيب میرسد،
•▪●۩ اسی ۩●▪•
تنها اگر دمی کوتاه آيم از تکرارِ اين پيشِ پاافتادهترين سخن که «دوستات میدارم»، چون تنديسی بیثبات بر پايههایِ ماسه به خاک درمیغلتی و پيش از آن که لطمهیِ درد درهمات شکند به سکوت میپيوندی.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
میوزم، میبارم، میتابم. آسمانام ستارهگان و زمين، و گندمِ عطرآگينی که دانهمیبندد رقصان در جانِ سبزِ خويش. از تو عبورمیکنم چنان که تُندری از شب.ــ میدرخشم و فرومیريزم.