faafaa
ایـــوب کــجــایــی ،……………. کــه یــاد بگیری از مـــا……… صــبـــر را ...
faafaa
دخترها عاشق حرفهایی اند که می شنوند و پسرها عاشق چیزهایی اند که می بینند شاید دلیل این که دخترها آرایش میکنند و پسرها دروغ می گویند همین باشد...................
faafaa
بی دلیم عالمی داره……. دیگه نمیشکنه……… نمیسوزه…… تنگ نمیشه...
faafaa
تا زمانی که دشمنانی نداشته باشی نمی توانی رهبری بزرگ بشوی…… حتی اگر دشمنانی هم نداری، وانمود کن که کشورت در خطر است…… زیرا وقتی مردم بترسند، برای برده شدن آماده می شوند…… وقتی مردم بترسند آماده اند تا از سیاستمدارها پیروی کنند."………. بخشی از دست نوشته های آدولف هیتلر…..
faafaa
بدبختی چیست؟...........این یک داستان واقعی است........دیدیگاه................
faafaa
خسته شدم از بس که همه عمر ملامت شدم ،.............. به دل نـکندن از کوله بار خاطره ها بر پشتم ،،،،،،،،،،،،،،،، کاش دست تقدیر رنج و محنت........... این تیغ ها را از پشتم بر می داشت .............. برگی از خاطرات خارپشت ............
faafaa
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست…… هیچکس سوار بر اسب نیست… هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید…… در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد….. این ادب اصیلمان است:……. . نجابت… قدرت.. احترام.. مهربانی. خوشرویی…… هم وطن ایرانی من ، ایرانی اصیل بمان……..
faafaa
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را….به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید…
faafaa
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.((اسکار وايلد))................
faafaa
آيا مي خواهيد حرفهاي شما را باور كنند؟ از خود سخن نگوييد.((بلز پاسكال)).................
faafaa
چکیده توضیح المسائل : کلا اگر طوری بشود که انسان خوشش بیاید، حرام است.!!..................
faafaa
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد. (ویلیام شکسپیر).................