faafaa
داستان پدری روستایی و پسرش ..........................دیدگاه
faafaa
حتی سیب قرمز هم تو زرد از اب در می اید !!! .............
faafaa
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند..........دیدگاه...........شریعتی............
faafaa
همه ی مردها بد نیستند. بدتر و بدترین هم دارند.. ..........
faafaa
پلاک خانه ما، فرد است........ روزهای زوج مجبوریم در خیابان بخوابیم ..........
faafaa
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟...........دیدگاه
faafaa
گر دین ندارید....نه،نه این تکراری شده اینو ولش کن……….. اگر سیبیل نمیذارید حداقل ابرو بر ندارید…….. مملکته داریم خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
faafaa
لطفا نگذارید قورباغه پخته بشویم.........................دیدگاه..........
faafaa
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی .....کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن ......... از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم..... اشکهایی را بریز که من ریختم ....دردها و خوشیهای من را تجربه کن ......سالهایی را بگذران که من گذراندم....... روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره ......و دوباره برپاخیز ......و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم ... بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی .....
faafaa
بردباري را از نابردبار و مهرباني را از نامهربان ………. اما عجيب است که قدردان اين آموزگاران نيستم……..
faafaa
می دانم نگاهت فروشی نیست... قرضش که می دهی؟ ..............
faafaa
پریدن ، باور پرنده ای است که به پرواز می اندیشد وگرنه دلیل پرواز پر نیست ...
faafaa
گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم.......... به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند
روزی یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم
15 سال و 3 ماه و 14 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبلدر همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلي چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از هم جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،
پدر و پسر هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقرهای دوباره باز شد و آنها حیرت زده دیدند كه دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا