faafaa
احمد خضرویه.....................................خوندنش جالبه..........
faafaa
عشق و دیوانگی...........کلاله قربانی.............
faafaa
چقدر تلخ بود فکر کردن به اینکه ....دل کسی که تو را دوست دارد..........یا حداقل خیال میکنی که دارد...........کاروانسراست............/.
faafaa
فقط یکیو میخوام که باهاش قدم بزنم....برم کافه ....برم سینما.......سرمو بزارم رو شونه هاش..............ربات هم بود بود........بی احساسیش شرف داره به بعضی از آدما........../.
faafaa
عمیقا مبلم که نباشم..................اینجا که وایسادم.....میخوام اونقدر دور شم..........که دیگه با هیچ تکنولوژی به روزی هم دیده نشم................/.
faafaa
دقیقا الان به مدت 24 ساعته که من هیچی به جز چایی نخوردم........چرا؟؟؟؟؟؟
faafaa
چقدر بده وقتی همیشه پول تلفن اتاقت میومده 150-200 هزار تومن....این ماه بیاد 10 هزار تومن........یعنی اوج تنهایی ها.........
faafaa
لئون تولستوی..................
faafaa
وقتی یه رابطه بعد از مدت طولانی به میخوره..........علاوه بر اینکه عشقت میره.....خاطراتت عذابت میده.....غرورت له میشه....زندگیت به هم میریزه........هدفت نابود میشه.........اینکه نمیدونی باید به بقیه چی بگی و چه توضیحی بدی که هم تو نشکنی هم عشقت سخته............
faafaa
باز شب شد و دنبالر و سکوت فرا گرفت.......و ما کماکان شب ها بیداریم..........
faafaa
سلام...............خوبید؟..................من خوبم......................
faafaa
....................دیدگاه............
faafaa
لحظه ای هست بعد از بوسه...................همان وقتی که لب ها....از هم جدا شده اند........و روحت..........مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده است.........لحظه ای هست بعد از بوسه.......همان لحظه که.......پیکر ها از هم ....کمی فاصله میگیرند............و چشم ها جایگزین لب ها میشوند...............آن چشم در چشم شدن.......آن در هم آمیختگی.............شهوت و شرم................آن نگاه ها.............جان رابطه است................../.
faafaa
اندوه پرست...فروغ فرخ زاد..............
جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف میخوردند....
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 5 ساعت و 3 دقيقه قبلیکی به تمسخر گفت:"خواجه تو در آن میان چه میکردی و کجا بودی؟"
گفت:"من نیز با ایشان بودم،اما فرق،آن بود که ایشان میخوردند و میخندیدند و بر هم می جستند و من میخوردم و میگریستم و سر بر زانو نهاده بودم و میدانستم.."....../.