Hanieh
تو وقتی هستی اما دوری از من....نه میشه زنده باشم نه بمیرم
Hanieh
دست جادویی شب ، در به روی من و غم می بندد/ می کنم هرچه تلاش ، او به من می خندد.
Hanieh
نه میشه باورت کنم....نه میشه از تو رد بشم
Hanieh
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
Hanieh
خوابم چه سبک،ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته ی زیست،و چه تنها من!
Hanieh
این حقم نیست....این همه تنهایی
Hanieh
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
Hanieh
تو رو آرزو نکردم ، ته تنهایی جاده....آخه حتی آرزوتم ، واسه من خیلی زیاده
Hanieh
تکیه گاهم اگر امشب لرزید /بایدم دست به دیوار گرفت/ با نفس های شبم پیوندی است/ قصه ام دیگر زنگار گرفت
Hanieh
من اینجوری نمیتونم.........یه سدی بین قلب ماست
Hanieh
تا بدین منزل نهادم پای را /از درای کاروان بگسسته ام / گرچه می سوزم از این آتش به جان / لیک بر این سوختن دل بسته ام.
Hanieh
پشت دریاها شهریست ....که در ان وسعت خورشید ....به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
Hanieh
پشت دریا ها شهریست ...که در آن پنجره ها روبه تجلی باز است ...بام ها جای کبوتر هاییست ، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.