Hanieh
سمتِ تنهائی من بارانی است چتر من گم شده است من دعا میکنم آنجا که تو هستی خورشید گرم و مانا باشد اشک و آهم اما نیستند همراهم احتمال طوفان در نظر داشته باش چتر خود را بردار
Hanieh
رفتنت نحس بود نه باران بارید نه آبی در چشم برای وضو مانده, از همان خاکی که بر سرم شده بود تیمم میکنم و نماز میخوانم برای برگشتنت....
Hanieh
خدایا بگذار گوشهایم سنگین بمانند سمعک راه می خواهم برای چه؟! وقتی شندینی های این دنیا یا دروغ اند یا گناه…
Hanieh
لای کتابی که یادگاری دادم جاماندم لعنتی ! آغوشم برای همیشه بسته شد
Hanieh
درهای بسته را دستی برای فتح و گشايش نمانده است! . . . . افسوس از كليدهای به ظاهر گرهگشا!!!
Hanieh
تو محکوم شده ای به حمل سردترین سلاح : ” چشمانت “ حال ، دستانم را دور گردنت دستبند می کنم .
Hanieh
خودم را بغل می کنم توی دور ترین جزیره ی دنیا گم می شوم کاش.. ناگهان... - کسی را - کشف کنم ..
Hanieh
راه میروم... در امتداد جاده های هر روز همچون خاطره ای قدیمی که در ذهن جاده تکرار میشوم. وکوله ای پر از یاد... یا باد...نمیدانم. هر چه هست سنگین است.
Hanieh
گـاهی جـنـگ می تــوانــد زیــبـا بـاشد.. مثلا تــو بـرایـم نـامه عاشـقـانه بـنـویـسی و بـگـویـی *دوسـتـت دارم* مـثـلا بـگـویـی از فـاصـله هـا دلـگـیری اینگونه به فکر جنگی هستم…
Hanieh
خـ ـورشـیـ ـد طـلـوع مـی کــ ـنـد وگـلـ ـهـای آفـتـ ـابـ ـگـردان سـ ـرشــ ـان را بـالا مـی گـیـرند عـشـق تــو بـا مـ ـن هـمـیـ ـن کـار را کـ ـرد!…
Hanieh
آن که با عصا نیل را شکافت موسی نبود تو بودی و آنچه شکافته شد نیل نبود قلب من بود و با …عصا نبود که… با نگاهت بود…
Hanieh
می گویند خاک فراموشی می آورد وچه زود فراموش کردیم که خاک آخرین جایگاهِ ماست
Hanieh
زندگی یعنی بازی های روزگار گاهی با دلمان و گاهی هم با دنیایِ مان
Hanieh
مترسک های دنیا به چای کلاغ ها بذرها را فراری می دهند بی منتِ مترسک ها مزرعه ات را خودت بکار
Hanieh
دنیا بهشت می شود اگر دلت آزاد باشد