ما در كرخه مستقر بوديم.يك روز مهدي به سراغم آمد و گفت : « علي آقا با اجازه شما مي خوام به مرخصي برم » پرسيدم : « چرا اينقدر عجله داري؟ » صورتش از خجالت سرخ شد با شرم پاسخ داد: «آخه قراره اين دفعه داماد بشم » از شنيدن اين خبر خوشحال شدم . هنوز چند لحضه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد . فرياد يا حسين سربازان به هوا برخاست . سراسيمه بيرون رفتم باورم نمي شد مهدي غرق در خون نزديك سنگر تداركات روي زمين افتاده بود و سايرين دورش را حلقه زده بودند پاهايم شل شد همان جا كنار پيكر مطهرش نشستم . بغض راه گلويم را بسته بود بي اختيار اين جمله را زير لب تكرار كردم ... مهدي جان داماديت مبارك ...
پتويم رفته كنار،سردم شده.منتظرم،ميخواهم ببينم امشب هم مي آيد؟2ساعت بعد نيمه شب يكي يكي پتوهايمان را رويمان بكشد يا با يك بغل پتو بيايد يكي يكي نگاه كند.پتوهايي كه پاره شده عوض كند جايش نو بيندازد.....بعد هم آخر از همه خودش يكي پتو كه هميشه هم پاره است بردارد؛برود جلو در سنگر بخوابد ........ ( خاطره ای از #شهید#حسین#خرازی )
یک خمپاره صاف خورد کنار سنگر . حاجی فقط گفت « بر محمد و آل محمد صلوات » ............ نگاهش کردم . انگار هیچ چیز نمی توانست تکانش بدهد ......... ( خاطره ای از #شهید#محمد#ابراهیم#همت )
یکیشان باآفتابه آب میریخت،آن یکی سرش رامیشست / بهت میگم کم کم بریز / خیله خوب؟حالاچرااینقدر میگی؟ / میترسم آب آفتابه تموم بشه / خب بشه میرم یه آفتابه دیگه آب میارم... /رفته بود برایش آب بیاورد که بهش گفتم«خوبه دیگه!حالافرمانده لشکربایدبیان سر آقارو بشورن!»گفت«چی میگی؟حالت خوبه؟»گفتم«مگه نشناختیش؟»گفت نه ... « خاطره ای از #شهید#مهدی#باکری »
@حی علی الـ عزا ./#زندگـی عجله داشت | #عـمر زود گذشت ! { بنگر ! برای #فردا چه داری؟! } { يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا الـــلَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ [حــــشــر: 18] { ای کسانی که #ایمان آوردهاید و از #الله پروا دارید | هر کسی باید بنگرد که برای فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است }
ما در كرخه مستقر بوديم.يك روز مهدي به سراغم آمد و گفت : « علي آقا با اجازه شما مي خوام به مرخصي برم » پرسيدم : « چرا اينقدر عجله داري؟ » صورتش از خجالت سرخ شد با شرم پاسخ داد: «آخه قراره اين دفعه داماد بشم » از شنيدن اين خبر خوشحال شدم . هنوز چند لحضه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد . فرياد يا حسين سربازان به هوا برخاست . سراسيمه بيرون رفتم باورم نمي شد مهدي غرق در خون نزديك سنگر تداركات روي زمين افتاده بود و سايرين دورش را حلقه زده بودند پاهايم شل شد همان جا كنار پيكر مطهرش نشستم . بغض راه گلويم را بسته بود بي اختيار اين جمله را زير لب تكرار كردم ... مهدي جان داماديت مبارك ...
15 سال و 1 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 44 دقيقه قبل