farnaz.kh
سرت گرم است،مزاحمت نمیشوم امابدان حرارت سرگرمیهایت مرامیسوزاند…
farnaz.kh
سرم را بالا میگیرم...چون بازی را به کسی باختم که با خیانت برد...
farnaz.kh
کاش نجابتم را بهانه رفتنت نمی کردی تا با دیدن هر هرزه ای به خود نگویم اگر مثل او بودم نمی رفت…!!!
farnaz.kh
دستهای کوچکش به زور به شیشه های اتومبیل "حاجی" میرسد...التماس میکند: اقا...اقا..."دعا میخرید؟؟"...حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را میگرداند و برای "فرج اقا" ..."دعا" میکند...