farnaz.kh
هر دو "راهی" بودیم...من می آمدم ...تو میرفتی...و تمام این راه" توقف ممنوع" بود...
farnaz.kh
به جز خـــــــــــــــــــدا کسی رو داری بهت بگه : “من باهاتم” ؟؟؟نه خداییش داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
farnaz.kh
دیشب مهمون داشتیم ، یه بچه ی ۴-۳ ساله هم داشتن! بچه که چه عرض کنم ، زلزله هفت ریشتری ! از کله ی سحر دارم پس لرزه هاشو جمع میکنم ، هنوز تموم نشده! والا ما که بچه بودیم ، همون اول که میرفتیم جایی مامانمون میگفت “نمیدونین چه بچه ی خوب و آرومیه”! ما هم گیر میکردیم تو رودرواسی تا آخر مهمونی میشستیم یه گوشه گلای قالی رو میشمردیم که حرفِ ننه مون زمین نیفته ! اصلا نسلِ بامرامی بودیم ….جزغاله شدیم …حیف
farnaz.kh
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری ؟ ( انفطار ۶ )
farnaz.kh
قدیما یکی زخم میزد...یکی دیگه نمک میپاشید...الان هر دوتاش کار یه نفره!!!!!!!!!!!
farnaz.kh
ساده کنار میکشم....هرچند پای من هیچ گاه وسط نبود...
farnaz.kh
هی رفیق منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین … سخت گذشت … ولی دیدی گذشت؟؟؟؟؟؟.