محمد
گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر. مه من شكوفه ای باش و به دشت آب بنشین. گل باغ آشنائی گل من كجا شكفتی كه نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد. نه كبوتری كه پیغام تو آورد به بامی نه بدست مست بادی گل آتشین جامی نه بنفشه ای نه بوئی نه نسیم گفت و گوئی نه كبوتران پیغام نه باغهای روشن گل من میان گلهای كد...
محمد
خدا گوید: تو ای والاترین مهمان دنیایم بدان! آغوش من باز است شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من...
محمد
یه وقتایی هست . . که کلا" حال ِخوشی نداری ... نه خودت میفهمی دردت چیه . . . نه کَس ِ دیگه .....!!
محمد
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام بــــــــــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــه عـــــــــــــــــــــــــــــزیـــــــــــــــــــزان
محمد
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش بیای ببینی كه همه حلقه زدن دور و برش الهی كه روز وصال تو واژه از سمت شما هیچی از اون روز نمونه . به جز گلای پر پر عشق قسم می خوردی با منی . قسم می خوردی به خدا خدا الهی بزنه تو كمرت . تو كمرش من اهل نفرین نبودم . چه برسه كه تو باشی بیاد الهی خبرت بیاد الهی خبرش عمرت الهی كم نشه . اما پر از غصه باشه زجرایی كه به من دادی . بكشی تا آخرش الهی كه یه روز خوش از تو گلوت پایین نره رسوای عالمت كنن اون چشای در به درت می خوام بدونم قد من عاشقته ؟ دوست داره ؟ این كه رها كردی منو می ارزه به درد سرش ؟ هر چی بدی كردی به من الهی اون با تو كنه ببینی دیگری به جات رفته شده همسفرش الهی سقف ارزوت خراب بشه روی سرش بیای ببینی كه همه حلقه زدن دور و برش
محمد
كسی آمد كه حرف عشق رو با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد به یك دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست یه عمری راهه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد خودش می بردت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون جاست (كه ساحل ما خیلی تاریك بود) به امیدی كه ساحل داره این دریا به امیدی كه آروم میشه تا فردا به امیدی كه این دریا فقط شاه ماهی داره به عشقی كه نمی بینی شباشو بی ستاره
محمد
ای عشق شکستیم،مشکن مارا اینگونه به خاک میفکن مارا مادرتوبه چشم دوستی میبینیم ای دوست مبین به چشم دشمن مارا
محمد
رفتی ولی کجاکه به دل جاگرفته ای دل جای توست اگر چه ازماگرفته ای بگذارببینمش اکنون که میرود ای اشک زچه راه تماشاگرفته ای
محمد
نگفتی كه اهل كجایی، مسافر به چشمم ولی آشنایی، مسافر تورامنتظربوده ام دیرگاهیست وگفتم كه حتماًمی آیی مسافر بمیرم برایت كه تنهاترینی توهم نیزهمدردمایی، مسافر تورابیشترازخودم دوست دارم برایم تومثل خدایی، مسافر بیا تا برای توفالی بگیرم كه درگیرصدماجرایی مسافر ببخشیداگردست تقدیرمی خواست میان من وتوجدایی مسافر كه من كمترازیك غزل باتوهستم نگویی كه توبی وفایی مسافر دلم را،دلم رابه نام توكردم ببرتابه هرناكجایی مسافر
محمد
از عشق تو از قافله من جا ماندم امروز که رفت به انتظار فردا ماندم فردا چو رسید قافله ای نبود سرتاسر دشت فردای دگر قافله پر بود و گذشت !
محمد
امشب به یادتوتقصیرمی کنم
خودرهابه دامن تقدیرمی کنم
تا آیه آیه ی چشم تومی روم
تاریشه درنگاه توتأثیرمی کنم
این روزهاحکایت یک سیب سرخ را
درباورنگاه توتفسیرمی کنم
یک ماجرای تازه ویک فصل زردرا
درچشم های سبزتوتعبیرمی کنم
بغض مراشکستی وباورنمی کنی
ازدوری توناله شبگیرمی کنم
محمد
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست بر من نفسی نیست ، نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسی نیست نکن امروز را فردا دلم افتاده زیر پا بیا ای نازنین ای یار دلم را از زمین بردار در این دنیای وانفسا تویی تنها ، منم تنها نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در این دنیای نا هموار که می بارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست