محمد
ماییم که گه نهان و گه پیداییم گه مومن و گه یهود و گه ترساییم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی برون میآییم
محمد
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم . خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم . یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن . . . با تو گفتم : حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی . من نه رمیدم . نه گسستم . . . اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ حق ناله ی تلخی زد و بگریخت... اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یاد آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نه گسستم . نه رمیدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دگر از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ..
محمد
نمی دانم تا چند روز آفتابی باید منتظر باران بود؟ كویر هم باید پایانی داشته باشد .... من هر چه پشت پنجره انتظار می كشم باران نمی بارد ! روزهای بارانی را از بچگی دوست می داشتم همیشه یادم هست كه چه روزهای كودكانه ای بود ... من و كفشهای گل گرفته و لباس خیس ! دلم برای روزهای بی نیازی تنگ شده است ! راستی تا به حال فكر كرده ای بچها تا چه اندازه نیازمن و تا چه اندازه بی نیازند ؟!.. دلم به راستی گاهی تنگ می شود .. . از صدای شكستن یك ظرف گاهی .... از سكوت خانه گاهی ... از مرداب ذهن مردم شهر ... از سكوت دل خویش گاهی دلم میگیرد
محمد
کنار هم نشسته بودیم _از من برسید برای چه زنده ای؟ در حالی که در دلم فریاد می زدم.... فقط برای تو _گفتم برای هیچ از او سوال کردم: _تو برای چه زنده ای؟ و گفت _برای کسی که برای هیچ زنده است..... ((کاش خدا سه چیز را نمی افرید:عشق...دروغ....غرور... زیرا عاشقی از دروغ به وجود امد و مغرور شد))
محمد
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه نگو واز این تنهایی و از این فاصله هایی که میان من و توست مگذار رنگ غم بر قفست بنشیند هر زمانی که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایِِیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی.
محمد
آری این آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم كه همین دوست داشتن زیباست.
محمد
به چشمهایت که می لرزاند جهانی را... نه برای دل خود دوستت داشتم نه به خاطر چشمهایت که فریاد میزدند دوستت دارم را نیمه من بودی که پیدایت کردم و باز ... گمم کردی.
محمد
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم06.gif خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد
محمد
یكی در آرزوی دیدن توست یكی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم تمام هستی ام خندیدن توست
محمد
نسیم ملایم مهربانیت روح بی تابم را نوازش می دهد با تو پنهانی ترین عمق وجودم نورباران می شود باران رحمت بودنت ترس از با خود بودن را می شوید کویر هستی ام را آبیاری می کند و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد چه زیباست با تو بودن چه زیباست زندگی را با تو پرواز کردن چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن و چون مرغ خوش آهنگی بر شاخه لرزان حیات آشیان ساختن چه زیباست هستی را از نگاه تو دیدن و چون نیایش از لبان تو جاری شدن در موسیقی آب با تو نواختن در چشمه با تو جوشیدن ترس ها را شستن در پی محو نقش ها و بی رنگی رنگ ها رفتن و زندگی را چون شعری نو دوباره سرودن
محمد
یه شعر برای کسی که دوسش دارین بنویسید
من از اول میدونستم چشامو تر میکنه میدونستم گل ارزومو پرپر میکنه منو اصلا" نمیخواد اما یه چیزی تو دلم اونو روز به روز برای من عزیزتر میکنه
محمد
حرفی رو که نتونستی به عشقت بگی چی بود؟
محمد
حال و روز خوشی ندارم ، این روزها حس خوبی ندارم قلبم از احساسم شاکیست ، جان خودت بی خیال ،حوصله حرفهایت را ندارم حرفی نزن که بدجور دلم از تو گرفته ، دیگر بس است هر چه تا به حال اشک از چشمانم ریخته شاید تو لایق اشکهایم نیستی ، چشمانم از اشکهایم شاکیست ، تو برایم مثل قبل نیستی آن عطر مهر و محبتهایت که فضای قلبم عاشقانه میکرد را دیگر حس نمیکنم ، وقتی دستهایم را میگیری آن گرمای همیشگی را احساس نمیکنم نگو احساست به من همچو گذشته است که باور نمیکنم، نگو دوستم داری که درک نمیکنم حال و روز خوشی ندارم ، سر به سر دلم نگذار که طاقت بی محبتی هایت را ندارم قلبم از احساست دلخور است ، دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است بهانه هایت تکراریست ، دیگر قلب شکسته ام ساده و دیوانه نیست ، گرچه هنوز هم خیلی دوستت دارم اما دیگر جای تو در کنارم خالی نیست جای تو را غم آمده و پر کرده ، احساسم به عشقت شک کرده ، بودنت مرا آزار میدهد ، حرفهایت اشکم را در می آورد ،نیا در بستر عشق ، نیا که بیمارم ، طبیبی نیست و من به درد نبودنت دچارم اینکه هستی اما تنها مال من نیستی ، اینکه در کنارمی اما به عشق نفس
محمد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده… اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم… کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت… کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی