محمد
من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش...
از طرف پاییز
محمد
خودمو آبمو تخممو خلاصه همه جامو بخور.پیشاپیش یلداتون مبارک ..................................................با تشکر هندونه
محمد
خــــدایا همه از تو میخواهند نعمتی، بدهی ! اما من از تو میخواهم بگیری ! خـــــدایا ... این همه حس دلتنگی را از من بگیر
محمد
از من نپرس چرا ؟ حساس كه باشی به بازیگرفته می شوی . مثل شاخه ای سبك ، هراسان طوفان و خوفناك تازیانه باد. یا نه در میان همین امواج بی مرامی به هرطرف رانده می شوی.16.gif حساس كه باشی گاهی آدم ها یادشان می رود ، گاهی خمیر مایه ها متفاوت اند.16.gif تقصیر تو نیست ، تقصیر آنهایی كه تو را نمی فهمند هم نیست ، شاید اصلا درد بزرگی هم نباشد ، شاید این منم كه كوچكم ، كه ظریفم ، كه تاب ندارم كه . . . 16.gif اما جای من كه باشی، در محاصره اشك ها و لبخندها، گاهی کم می آوری 16.gif تو نیاز من نیستی . اسطوره ساختمت تا ستایشت كنم . تو خود عین نیازی اینگونه كه می شوم دیگر از تو ، تو را هم طلب نمی كنم . می گذارمت لب پنجره شک ، به سمت فتوای مجازی ادعا. همان پنجره كه گاه خاطراتی را مرور می كردم كه دیروزم را ساختند و حسرت امروزم 16.gif
محمد
ســـــــلام علیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
محمد
اخیرا با ناشیگری مسوول صوتی تصویری سالن یك مسجد در شمال غرب تهران، هنگام برگزاری مراسم ختم یك خانم مسن، در اتفاقی شگفت حدود ده دقیقه فیلمی غیراخلاقی روی پرده سالن به نمایش درآمده است. در این برنامه زمانی كه برنامه و عظ و قرآن ختم در حال برگزاری بوده، گویا مسوول صوتی و تصویری در حال تماشای فیلمی بر روی دستگاه خود بوده، غافل از این كه خروجی دستگاه وی به ویدئو پروژكشن سالن ختم هم متصل بوده و همزمان فیلم بدون صدا روی پرده پشت سخنران در حال نمایش بوده است. عجیب آن كه موضوع با واكنش سریع مردان حاضر در سالن مواجه نمی شود و صاحبان عزا هم كه در خارج سالن برای خوشامدگویی ایستاده بودند، بعد از دقایقی از طریق خانمهای مجلس از موضوع مطلع می شوند و تا پیدا كردن مسوولان مسجد و رفتن به اتاق مسوول صوتی و تصویری و قطع پخش فیلم، حدود ده دقیقه طول می كشد كه موجب عصبانیت صاحبان عزا می شود. ظاهرا مسوولان مسجد بعد از این انفاق، مسوول خاطی و برخی همكارانش را اخراج كرده اند تا این اشتباه غیرعمد كه موجب ناراحتی خانواده درگذشته شده بود، جبران شود. پیش از این هم یكی دو مورد شبیه چنین اتفاقی در یك قطار و نیز بیل
محمد
تا حالا شده بعد از یك سال كه عاشقش بودی بهت بگه تازه فهمیدم دوست دارم تا حالا شده بفهمی كسی كه حاضری جونتو واسش بدی حتی حاضر نمیشه یه زنگ بهت بزنه تا حالا شده بفهمی كسی كه عاشقش بودی عاشق یه نفر دیگه بوده تا حالا شده وقتی میری ببینیش از دستت فرار كنه تا حالا شده بهت بگه هرچی بین ما بود تموم شد (به همین راحتی) تا حالا شده بهت بگه : آخرش كه چی , هرچی زودتر بهتر , بالاخره ما باید یه روز از هم جدا میشدیم
محمد
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی
محمد
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه نگو واز این تنهایی و از این فاصله هایی که میان من و توست مگذار رنگ غم بر قفست بنشیند هر زمانی که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایِِیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی.
محمد
مرد روحانی که با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، و
محمد
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است اكسیر من نه اینكه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این كیمیا كم است دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا كه از اهالی این روزگارنیست امشب ولی هوای جنون موج میزند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست