سپهر
پیرمردی تصمیم گرفت تا با عروس و پسر و نوه کوچک خود زندگی کند، دستانش میلرزید و چشمانش خوب نمی دید. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد و بعد از شکستن بشقاب غذایش را در کاسه چوبی می ریختند. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.یک روز قبل از شام، پدر متوجه پسر کوچک خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر به او گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مادر کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خورند
سپهر
سلاااااااااااااااااااااااااااام
سپهر
شاااااااااااااااااااااااااااام
سپهر
سلاااااااااااااااااااااااااام
سپهر
عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده ایی و حق با آن دیگری است ، گاهی عذر خواهی بدان معناست كه آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد...
سپهر
تمــــام غصـه هـــا را مـی خـورم بـــه سـلامتـی داشتـن تـــــو
سلام
14 سال و 3 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط موبایلسلام
14 سال و 3 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 19 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبل