سپهر
آنقــــدر، فریـــاد هایــــم را، سکــــوت کرده ام، که اگـــــر، به چشمـــانم بنگرید، کـــــر می شوید ...!
سپهر
از نبودنت دیگر هراسی به دل راه نمی دهم // چون که این بودن با نبودنت تفاوتی هم نداشت ...
سپهر
به سلامتی اونهایی که به در دل دیگران گوش میده اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن...
سپهر
بعضی از دوستان مانند کتابهایی هستند که سالها در قفسه خاک می خورند و ما فقط به بودنشان دلخوشیم و حتی یکبار هم نخواسته ایم که آنها را بخوانیم
سپهر
در خانه باز شد کودک گرسنه شادمان به سمت در دوید.. مرد باز هم دست خالی به خانه امده بود... کودک نگاهی به چشمان خیس و شرمسار پدر انداخت.. دستان پدر را گرفت تا دیگر خالی نباشد...! در خانه باز شد کودک گرسنه شادمان به سمت در دوید.. مرد باز هم دست خالی به خانه امده بود... کودک نگاهی به چشمان خیس و شرمسار پدر انداخت.. دستان پدر را گرفت تا دیگر خالی نباشد...!
سپهر
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ، آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد ، حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی .
سپهر
رویایی پوشیدم ... آنقدر سیاه با تو ... لباسم که گم می شود ... نشانه خوبی نیست ! غیر ممکن در نگاهمان آشتی نمی کند ... ممکن نیست ما شویم ...!
سپهر
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم :
سپهر
چه خنده دار است که ناز را میکشیم... آه را میکشیم... انتظار را میکشم... فریاد را می کشیم ... درد را میکشم... ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم،دست بکشیم
سپهر
مرد را به عقلش نه به ثروتش زن را به وفايش نه به جمالش دوست را به محبتش نه به کلامش عاشق را به صبرش نه به ادعايش مال را به برکتش نه به مقدارش خانه را به آرامشش نه به اندازه اش اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش غذا را به کيفيتش نه به کميتش درس را به استادش نه به سختیش دانشمند را به علمش نه به مدرکش مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش دل را به پاکیش نه به صاحبش جسم را به سلامتش نه به لاغریش سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
سپهر
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد/ نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد/ شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت/ کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد/ چه میکنی، اگر او را که خواستی یک عمر/ به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... / رها کنی، برود، از دلت جدا باشد/ به آنکه دوستتَرَش داشته، به آن برسد/ رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند/ خبر به دورترین نقطهی جهان برسد/ گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری/ که هقهق تو مبادا به گوششان برسد/ خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم، نکند/ به او، که عاشق او بودهام، زیان برسد/ خدا کند فقط این عشق از سرم برود/ خدا کند که فقط زود آن زمان برسد