سپهر
درشکه را اسب ها کشیده اند انعامش را درشکه چی...به چشمان اسب چشم بند زده اند و بر دهانش بوزه بند!تا کمتر ببیند وحرف نزند!!!چه اشناست زندگیه درشکه چی و اسبهایش..
سپهر
بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن بزن تا اشک چشمانم ، در آمیزند با دیدن ... بزن بر من ، بشوی از تن ، غبار خستگی ها را بزن تا جان بگیرم من ، که بیمارم ز خشکیدن بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی بزن تا شاید از عشقم ، ببینم عشق و خندیدن بزن تا دل شود سیراب از این عطشانی و هر دم بگوید من شدم آزاد از این ترس و هراسیدن بزن بر آتش عشقم ، خنک کن این دل سوزان که این طوفان بیفزاید ، به شعله های نالیدن بزن ، این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن
سپهر
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند! ( گاندی )
سپهر
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...
سپهر
تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟!
سپهر
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...
سپهر
قایقی از من بساز. از من که عاشقم. موج شو. غرق افسانه، لبریز شورم کن. من از کدورت کاهنده موریانه ها، که خاک می خورد، خسته ام
سپهر
به چه ميخندي؟به چه چيز؟ به شكسته دل من يا كه به پيروزي خويش؟به چه ميخندي..؟به نگاهم كه چه مستانه تورا باور كرد؟يا به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟به چه ميخندي..؟به دل ساده من كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست؟يا به جفايت؟
سپهر
امروز... انگار کسی آمد... و هوای دلتنگی ات را ... هی در آسمان اتاقم پاشید ... و تو نبودی..
سپهر
آنقدر در خیالم با تو به تماشای امواج نشستم ... که فراموش کردم خیال فقط خیال هست نه بیشتر
سپهر
مردم همگي شعر مرا زمزمه كردند.خواندند و براي خودشان دكلمه كردند.اما تو چرا ديوانه ترم كردي و رفتي.تنها تو نه.اين كار غلط را همه كردند