✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
میخواهم برگردم به روز های کودکی,ان زمان ها که پدر, تنها قهرمان بود,عشق, تنها در اغوش مادر خلاصه میشد,بالاترین نقطه ی زمین,شانه های پدر بود,بدترین دشمنانم,خواهر و برادران خودم بودند,تنها دردم,زانو های زخمی خودم بود,تنها چیزی که میشکست,اسباب بازی هایم بود...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
ابتدای زمستان است و هوا پر شده از "دوستت دارم"هایی که به بادها سپرده ام...کاش پنجره ات باز باشد...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
تو یه روز سرد وقتی به دنبال جایی برای پنهان شدن میگشتم,نتونستم جایی گرم تر از قلبت پیدا کنم,فراموشم نکن بیرون خیلی سرده...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
با خودم عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
اگر دوست قابل بداند جان من تقدیم اوست...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
دلم.... نه عشق اتشین میخواهد,نه دروغ های قشنگ.... نه سکوت تلخ شاعرانه نه ادعاهای بزرگ.... دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد,و یک دوست که بشود با او حرف زد.