✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
دلم خوش بود : اگرچه دستانش در دستانم نیست ، دلش که با من است ! وقتی دلش با من است یعنی تمام او از آن من است . . . اما حالا نه دستانش در دستانم هست نه دلش با من ! چقدر سخت است تحمل اینکه به یکباره تهی شوی از او . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
بالاتر از سیاهی هم “ رنگ ” هست . . . مثل رنگ این روزهای من !
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
نه ! ۲۱دسامبر ، پیشگوئیِ دروغین بود دنیا به آخر رسید ! همآن روز که تو رفتی . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
وقتی دوستم داشت و عاشقم بود من دیگه عاشقش نبودم و وقتی عاشقش شدم اون دیگه دوستم نداشت ... حالا میفهمم چرا اول داستانها مینویسند یکی بود یکی نبود
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
این درست نیست که گویند دل به دل راه دارد دل من غرق به خون است دل او خبر ندارد
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
حافظ کنارعکس تومن بازنیت میکنم انگارحافظ بامنومن باتوصحبت میکنم وقت قرارماگذشت وتو...نمیدانم چرا دارم به این بدقولیت چندیست عادت میکنم رفتم کنارپنجره دیدم تورابا....بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم من عاشق چشم توام تومبتلای دیگری دارم به تقدیرخودم دیریست عادت میکنم چه ارتباط ساده ای بین منوتقدیرهست تقدیرویران میکندمن هم مرمت میکنم دراشتباهی نازنین توفکرکردی این چنین من دارم ازچشمان زیبایت شکایت میکنم نه نازنین من بدان بی لطف چشم عاشقت هرجای دنیاکه روم احساس غربت میکنم یک شادی کوچک اگرازروی بام دل گذشت هرچنداندک باشدان راباتوقسمت میکنم برروی بام شانه ات هروقت اندوهی نشست درحمل بارغصه ات باشوق شرکت میکنم خسته شدی ازشعرمن زیبااگربدشدببخش دلتنگ وعاشق هستم امارفع زحمت میکنم