دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مــــــــــدام میگفتـی خیــــالت تخت من به تـو وفــــــــادارم و من چـه ســــــــاده لـــوحانه خــی... درباره »
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
زن - مجرد
امتیاز: 4896

دنبال‌شدگان

(1264 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(642 کاربر)

گروه‌ها

(73 گروه)

بازدید

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

داغون داغونم . نمیدونم چم شده . از هر چی عشقه متنفر شدم .... شاید به خاطر یه جا سوئیچی باشه . خنده داره مگه نه ؟؟ یه جا سوئیچی قلب نصفه . که نصف دیگش .........!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دروغ میـگفت .. بارها از او پرسیده بودم که دوستم داری ؟؟ میگفت : آری ؟؟ ولی، ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ... نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود تا اینکه روزگار روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت و ما را بی هم از هم کرد.. برای همیشه ... تا ابد ... در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند . از جداییمان چند ماهی گذشت ... تا روزی که ،،، او را با دیگری دیدم .... گمانم دل به او داده بود... و در آن دور دست به دل ساده من می خندید ...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دوباره دیدمـش ! دلم کـمی برایـش سوخت ! انگار دلش را کسی شکسته بود.. خیلی تنها شده بود .. نه ... تنها نبود .. او خدایی داشت... خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد .. این همون آدمی نبود که می شناختم . از فراق یارش درد می کشید .... گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود ... اما کسی جز من ، سواد خواندن نگاهش را نداشت .. کاش می توانستم کمکش کنم ... ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با درد های خود آرام بگیرد .... برای همین ، بی گـمان آیـنـه را شکستم ..

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دوباره نگاهمان به هم گره خورد . در دلم عشق فریاد میزد .. ولی هیچ کس صدای او را نمی شنید.. وقتی که دستان گرمش را گرفتم . روح از کالبد وجودم پر کشید خواستم بگویم دوستت دارم که یکباره میانمان دیواری کشیده شد . دیواری که نامش روزگار بود حال من ماندم و این دل افسرده تنهای تنها برای همیشه او در زندان سینه ام محبوس بود و من در زندان روزگار.. بیچاره دلم . چه بهای سنگینی باید درمقابل این شکست بپردازد. حال تکلیف دلم چه خواهد بود ؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

لحظه ها خمیازه میکشند ..... انگار توان حرکت ندارند ..... عقربه های ساعت را به جلو کشیدم شاید لحظه دیدارمان نزدیک تر شود ... ولی افسوس زمان، نامرد تر از این حرفاست ...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!! و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

عده ای مثل قرص جوشانن، تو لیوان آب که بیندازیشون طوری غلیان کرده و کف می کنن که سَر می رون اما کافیه کمی صبر کنی، بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمتر هستن

این ارسال را بازنشر کرده است.
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند ،پروانه شدن یعنی تباهی !

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

ای مترسک بیهوده دل به این مزرعه مبند کلاغی که دیروز آرزوی دیدنش را داشتی امروز بر شانه های مترسکی دیگر آشیانه کرده است ...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال! و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی… و من شاید کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود… ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد… اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا یو

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم… فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلاممن دوباره اومدم

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . .

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

خسته شدمحوصلم سر رفته