@گـلـپــری مردی درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع به لگد مال کردن ماشین کرد و چشمش به خراشیدگی که کودک کرده بود خورد که نوشته بود !دوستت دارم
تک تک لحظه ها را امروز به چشم دیدم... من و فکر آشفته و دست روی کیبرد... صدایی که باید آنگونه باشد که انگار نه انگار... نگاهی که باید بخواند و خوانده نشود... عجب روزی بود این روز پاییزی...
قسم همش برات دلواپسم... قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم ....راستي چي شد چه جوري شد.... اين جوري عاشقت شدم ....شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم..... به ملاقات امدم ببين که دل سپرده داري.... چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم تو دريا باش من جويباره عشق و در تو جاري من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم.... من از هيچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم ....من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها من از بازي نور در سينهء بي قلب بي زحمت ها نمي ترسم.... من از حرف جدايي ها مرگ اشنايي ها من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم ......
@آزاده ایــرانی به فاصله چشم بر هم زدنی این فصل از زندگی نیز بگذرد. فصـلـنــامـه هـا و زنـدگیـنـامـه هـا یکــی پـس از دیــگـری کـهــنـه مـی شــــونـد و مــن هنـــوز هـستــم. بوی کهـنگی حس نمی کنم وقتی که ورق می زنم دفــتر پوسـیده خاطـراتم را.
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 34 دقيقه قبل توسط موبایل