دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گـلـپــری

گـلـپــری
زن
امتیاز: 42980

دنبال‌شدگان

(583 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1927 کاربر)

گروه‌ها

(54 گروه)

بازدید

گـلـپــری
گـلـپــری

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ . . . فـانـوس اشـک هـایـتـان را روشـن کـنـیـد ، مـاه غـریـبـی شـهـیـد نـیـنـواسـت . . .

گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

اسمتون چندمین اسم معروف در دنیاست؟ (اسمتون رو به لاتین وارد کنین) [لينک]

گـلـپــری
69-ezdevaj.jpg گـلـپــری
در دوره

گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

اکتیوترین رادیویی که دیدم ، رادیو اکتیو بود. <:::: کاریکلماتور

گـلـپــری
گـلـپــری

«رکود» ضربه ی اقتصادی است و «تورم» آماس آن.

گـلـپــری
گـلـپــری

صحبت های یک آقا پسر!!::::> عزيزم ! هر کسي غير من بهت « ميگه دوست دارم » باور نکن! آخه رويا تو تنها کسي هستي که مي پرستم . مريم من واقعا واست ميمرم . ميدوني چيه مهسا؟ اصلا زندگيم بدون تو فايده نداره! خدا شاهده سيمين, شب ها از عشقت خواب ندارم. مامانم ميگه فکر ناهيد ديوونه ات کرده! هر چي بهش ميگم من غير از سپيده کسي رو نميخوام باورش نميشه! تو بگو عاطفه جونم! بايد چيکار کنم!

Glee
Glee

بچه ها مي دونستين اين علامت دست اين آدمك علامت گروه فراموسونه؟ كسايي كه خداييو قبول ندارن و دارن همه سعيشونو مي كنين كه هويت و تاريخ ايرانو از بين ببرن؟

و 3 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری

يه روز يه جنگل بود درخت نداشت. يه شكارچي بود تفنگ نداشت. يه تفنگ بود كه فشنگ نداشت. بعد اون شكارچي كه تفنگ نداشت با اون تفنگ كه فشنگ نداشت يه گوزن شكار كرد كه شاخ نداشت گوزن را انداخت نوي كيسه كه ته نداشت اين داستان كه نويسنده نداشت نويسنده هم اسم نداشت هر چند اين داستان سرو ته نداشت ولي ارزش سر كار گذاشتن رو كه داشت.......................

گـلـپــری
گـلـپــری

کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد (داد زد!) یه چیزی بگو خفه خون گرفته.

گـلـپــری
گـلـپــری

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... « ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار

گـلـپــری
گـلـپــری

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید. . . . . . . . . . . چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !

گـلـپــری
گـلـپــری

کشیش و پسرش! ::> دیدگاه

گـلـپــری
wine_glass_smashing_with_re.jpg گـلـپــری

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد. ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید. ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست. ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند. قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:

گـلـپــری
joke2-zr.jpg گـلـپــری

گـلـپــری
گـلـپــری

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول

گـلـپــری
گـلـپــری

تصادف :::> دیدگاه