... قبلانا که دنـــبـــالـــر اینجوری نبود! اینجاها همه تا چشم کار میکرد بیابون خدا بود! خلاصه که ما دنـــبـــالـــر رو از زمــیــن خــاکــی شروع کردیم!!!
لازم نیست سرم را از قاب پنجره بیرون بیاورم تا بویش را حس کنم نیازی نیست چشمهایم را خیره کنم به آسمان ابری بالای سرم یا نگاه کنم به درختهایی که زرد شده اند . احتیاج ندارم به شنیدن صدای تک و توک برگ های خشک از میان قار قار گاه گاه کلاغ ها همین که لرزهای پاییزی به سراغم آمده , همین که دوباره مادرم شالگردنم را میدهد دستم و قلبم با دیدنش تند میزند , همین که می خزم میان خیالت و گرمایش خوابم می کند، برای من کا[!]ت تا بدانم پاییز دارد خودش را مهمان اتاقم میکند .
پس یادم باشه منم با محمد و علی و فردین و سیناو نگار و سولی جون و الهام و ممول و اون دختره چی بود اسمش. همون که همیشه رو نرو بود با همه بچه های دنید پاشیم بریم شهربازی
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبل توسط موبایل