بيا و ببين دارد برف مي بارد... دلم تنگ شده است براي آن روزها که قدم هايم را جاي پاي مادر روي برف مي گذاشتم ... جاي پايم را با جاي پاي پر مهر مادر اندازه مي گرفتم که چقدر مانده تا بزرگ شوم! و اندازه مي گرفتم چند زمستان ديگر مانده تا جاي پاهايم جاي قدم هايش را روي مهرباني پرکند؟ کجايي کودکي؟
روزي به خانه برميگردم ، تغيير کرده ام ميدانم ، بزرگتر شده ام... شايد هيچ آرزويي ندارم... جز اينکه مادرم نيز مثل من بزرگ نشده باشد... تحمل ديدن چروک چشمانش را ندارم.... کاش همان مادر کودکي هايم،پشت در منتظرم بود.........
من الان چرا گل دستمه، نمیدونم
ولی اینا که نشد جواب شومپت! اصن چرا #باشه ای که به گلپری گفتی رو پس نگرفتی ! من دیگه وقت ِ خوسم فرا رسید برم گُم شم ُبیام
جنابانی که غاطیِ مرغا شدن» هر وخ دیدید خانومتون پکره و حوصله ی انجام هیش کاریو نداره لازم نیس عین این منورالفکرا بشینین دس بندازید گردنش باش حالُ احوال کنید/ ادم اینجور موقه ها که حوصله ی جواب پس دادن نداره / شما همین که همت کنید ببریدش بیرون یه ذرت مکزیکیُ یه 6-7 دس لباسُ و ...{بسته به کرمتون } دس به جیب شید ما قول میدیم حالمون خوب شه/البته اگه عصبانیت ما علت خاصی نداشته باشه / دیگه یه خانوم چقد صب تا شب با این اتاشغالای خونه ور بره/ ادم بالاخره یه جا میپکه دیگه /والـــ ـــا
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 55 دقيقه قبل توسط موبایل