#گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای #دلتنگی های تازه جا باز شود. دلتنگی هایی که جایشان نه در #دل که در گلوی آدم است دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند...
@گـلـپــری یک مرد 7۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ...... دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه ......و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم...... تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم ....و حالا باردار شده..... و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. ....نظرت چیه دکتر؟ ........ دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب.… بذار یه داستان برات تعریف کنم...... من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه..... اون هیچ وقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمی ده.... یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ....... همین طور که می رفته جلو یهو از پشت درخت ها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش..... شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ!........ پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین! .....پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره!...... حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!.... دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود! ...........
تاکسی نشسته بودم،دو تا آقای مسن هم عقب نشسته بودن...... نزدیک پیاده شدنشون یکی به اون یکی گفت:..... به خدا اگه بزارم دست تو جیبت بکنی! من حساب میکنم....... ... بعد از راننده پرسید : ببخشید چقدر شد؟...... راننده: هزار تومن !..... ... ... یهو یارو برگشت به راننده گفت: آدمــــــی ؟؟!!!......... راننده گفت : جـــان ؟...... مرد : گفتم آدمی یا نه؟......... راننده گفت : حرف دهنتو بفهم درست صحبت کن!....... یارو دوباره گفت: نه.. آدمی؟؟!.......... راننده هم با عصبانیت ترمز کرد برگشت عقب گفت : نــــــــه ... فقط تو آدمی!....... یارو گفت : یعنی چی؟....... من میگم آدمی هزار تومن؛یا دوتاییمون باهم هزار تومن!!..........
@گـلـپــری به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد.... ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند ....، شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ......، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: - از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری .....، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟..... درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. ........ جوان لبخندی زد و گفت: - اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ....، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است ............
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 27 دقيقه قبل توسط موبایل