پریا، قصهی دخترای ننه دریا» نام آلبوم شعر و صدای «احمد شاملو»ست با آهنگسازی «حسین علیزاده» که در سال ۱۳۷۴ برای نخستین بار توسط نشر «ماهور» به مدت زمان ۳۵ دقیقه و ۵۸ ثانیه منتشر شده و در سال ۱۳۸۶ به چاپ سوم رسیده است.
این دو افسانهی منظوم دو سیاه مشق از دورهای است مربوط به سال ۱۳۳۲، در این زمینه که آیا میتوان گهگاه برای شعر از زبان محاوره بهرهجُست یا نه. البته من خود به شتاب از ادامهی ای کار به دلیل محدودیت زبان محاوره چشم پوشیدم و بدین کار ادامه ندادم. در هر حال قضاوت در مورد توفیق این دو شعر حق مسلم شنوندگان است.
داش آکَل، مرد لوطی
تهِ خندق تو قوطی
توی باغِ بیبیجون
جُم جُمک، بَلگِ خزون!
دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر میگرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر میگرفت
آب به چشمه! آره رَعیت سَرِ آب خون میکُنه
واسه چار چیکهی آب، چِل تا رو بیجون میکُنه
نَعشا میگَندن و میپوسن و شالی میسوزه
پایِ دار، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چِش میدوزه
- چی میجوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟
- نه برادر! تو نَخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی دَرآد، پوکِ نِشا، دون بزنه
اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
یکی بود یکی نبود
زیر گُنبد کبود
لُخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا
گیسِشون قَدِ کمون رنگ شَبَق
از کمون بُلَن تَرَک
از شَبَق مِشکی تَرَک
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعهی افسانهی پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میاومد
از عقب از توی برج نالهی شبگیر میاومد...
روزگاری مردی فاضل زندگی میکرد و هشت سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛او هر روز از دیگران جدا میشد و دعا میکرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز همچنان که دعا میکرد، ندایی به او گفت بهجایی برود
در آن جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بیاندازه مسرور شد و به جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباسهای مندرس و پاهایی خاک آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به خیر.
مرد فقیر به آرامی پاسخ داد: هیچوقت روز شری نداشتهام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچگاه بدبخت نبودهام !!!
تعجب مرد فاضل بیشتر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچگاه غمگین نبودهام !!!
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمیآورم. خواهش میکنم بیشتر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی اینکار را میکنم.
تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالیکه من هرگز روز شری نداشتهام زیرا در همهحال،
خدا را ستایش میکنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من همچنان خدا را میپرستم.
اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد،
باز خدا را ستایش میکنم و از او یاری میخواهم بنابراین هیچگاه روز شری نداشتهام…
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالیکه من هیچوقت بدبخت نبودهام
زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بودهام و میدانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،
آن بهترین است و با خوشحالی هر آنچه را برایم پیشبیاید، میپذیرم.
سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه هدیههایی از سوی خداوند هستند…
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالیکه من هیچگاه غمگین نبودهام
زیرا عمیقترین آرزوی قلبی من، زندگیکردن بنا بر خواست و ارادهی خداوند است …
دیروز ظهر مهربونیم #اوت کرد یه بنده خدا سر خیابون وایساده بود هوا هم گرم بود ترمز کردم سوارش کردم تا جایی که مسیرم بود بردمش زدم کنار گفتم بفرما #آغا من باید از اینجا بپیچم بر گشت گفت مگه #مریضی-مردم-آزار تو که مسافر کش نیسی واس چی منو سوار کردی .چی میگه
... قبلانا که دنـــبـــالـــر اینجوری نبود! اینجاها همه تا چشم کار میکرد بیابون خدا بود! خلاصه که ما دنـــبـــالـــر رو از زمــیــن خــاکــی شروع کردیم!!!
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 53 دقيقه قبل توسط موبایل