چقدر اين ثانيه ها نامردند گفته بودند که بر مي گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بي جهت عقربه ها مي گردند آه اين ثانيه هاي بي رحم چه بلايي به سرم آوردند نه به چشمم افقي بخشيدند نه ز بغضم گرهي وا کردند از چه رو سبز بنامم به دروغ لحظه هايي را که يکايک زردند لحظه ها ،همهمه هايي موهوم لحظه ها، فاصله هايي سردند بگذاريد ز پيشم بروند لحظه هايي که همه بي دردند
شبیه باد پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ واین یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی گیرد
و برف نا امیدی برسرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگیهایم
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم
همیشه باتوبودن های من دیری نمی پاید
و بعد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
تمام لحظه هایم پراز تکرار بی رحمیست
چگونه می توان با این همه نامهربانی زیست
ببین دلتنگ دلتنگم از این بی حاصلی لبریز
و این را خوب می دانم که می پوسم در این پاییز
دلمان که میگیرد ... هوای دوست میگیرد... حال و توان میگیرد... جانم دست بر لبم میگیرد... نم نم گریه خشکی دل میگیرد... چرا خودش را از من میگیرد؟... این دل منست که میمیرد......بیشتر آخر این دل است که میگیرد؟!
فکر کن لبه پرتگاه 2 نفر دارن پرت میشن ، یکیشون اونیه که تو دوستش داری ولی اون دوستت نداره اون یکیم تو رو دوست داره ولی تو دوستش نداری کدوم و نجات میدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا نظر بدین ، مرسی
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 27 دقيقه قبل توسط موبایل