حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
تلخ ترین حقیقت ممکن ست،... تـو ... دوری از من .......
حــامــد
هميشه فاصله ای هست.........
حــامــد
از غروب آموختم...سرخ کردن چشمانم را..............................
حــامــد
همه خاطراتتم را .................سپردم دست باد...
حــامــد
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفتند .... به جای اینکه گوسفند بدرند ؛ به نی چوپان گوش می دهند و گریه می کنند ... !!!
حــامــد
مادر کودکش را شير ميدهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن مي آموزد وقتي کمي بزرگتر شد کيف مادر را خالي ميکند تا بسته سيگاري بخرد بر استخوانهاي لاغر و کم خون مادر راه ميرود ... ...تا از دانشگاه فارغ التحصيل شود وقتي براي خودش مردي شد پا روي پا مي اندازد و در يکي از کافه ترياهاي روشنفکران کنفرانس مطبوعاتي ترتيب ميدهد و ميگويد: عقل زن کامل نيست و به افتخار اين سخن گارسونها کف طولاني ميزنند
حــامــد
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم عاقبت مرا به زانو در آوردند....
حــامــد
می دانم می آیی............فقط نمی دانم تا کی میمانی.....................
حــامــد
یاد آن روزها بخیر که کبوترها شب سفر کردند تا مترسک از تاریکی نترسد
حــامــد
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد به من گفت:نرو که بن بسته گوش نکردم رفتم..... وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم... پیر شده بودم...
حــامــد
سخــــت صبـــح مـــی شــــود شــــب سخـــــت تـــر از سیمـــــــان وقتــــــی بــــا خیــــال تــــو مخلـــوط مـــی شــــود.
حــامــد
مترسك انقدر دست هایت را باز نكن..... كسی تو را در آغوش نمیگیرد.... ایستادگی همیشه تنهایی دارد
حــامــد
من که خدا نیستم بگم ؛ صد بار اگه توبه شکستی باز آی … ! رفتی ؛ … ” به سلامت “
حــامــد
عبـور می کـنــم هـر روز از کنـارِ نـــیمکت هـای ِ خالـی ِ پـارک ... طـوری کـه انــگار کـسی در نـیـمکـت هـای ِ آخـریـن انـتـظـارم را می کـشد ... و بـه آن جـا کـه می رسم بـــــایـد ... وانـمـود کـنم کـه بـاز هــم دیــر رسیـده ام!!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبل