حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
مــــــــادر... خطهاي بارداري تو سجده گاه من است و مقدس زيبائي مي دهند به تو آنگاه که مي فهمم درد کشيده اي... برايم 9ماه صبوري و بردباري کرده اي و سالها درد و غم و اشک تنها براي من... مني به نام فرزند... مادر ميبوســـــمت...
حــامــد
با کسي که دوستش داري فيلم نبين ... آهنگ گوش نده ... به پياده روي نرو ... خاطره نساز !!! ... ... وقت نبودنش مي فهمي که چي ميگم,..........
حــامــد
فلاسفه خيلي حرفها زدن... اما منطق هيچ کدامشان به پاي منطق تو درباره ي عشق نرسيد !! رفتي و گفتي : . . . . . . . همينه که هست ...!!!!
حــامــد
لطفاً کسي به خوابم نيايد ! امشب را تا صبح به کابوسهايم قول داده ام ...... !!!
حــامــد
ديدي که سخت نيست تنها بدون من ، و صبح ميشود شبها بدون من... اين نبض زندگي بي وقفه مي زند ، فرقي نمي کند با من بدون من... ديروز اگرچه سخت، امروز هم گذشت ، طوري نمي شود فردا بدون من...
حــامــد
وقتي ميروي حواست باشـد حتما خدانگهدار بگويي... تا خدا حواسش را بيشتر به من بدهد آخر ميداني! خدا... به هواي تو مرا رها کرده است... ...
حــامــد
ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سکوت... ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ.... اينک منم گريخته از بند زندگي... با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟
حــامــد
دقايقي در زندگي هستندکه دلت براي کسي آنقدر تنگ ميشود که ميخواهي او را از رؤياهايت بيرون بکشي و در دنياي واقعي بغلش کني...
حــامــد
ببخش بر من اگر هنوز بی اجازه ات قلبی زیر استخوانهای سینهام به عشقت میتپد......
حــامــد
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را..
حــامــد
براي ادامه زندگي دارم فحش کم ميارم......!!!!
حــامــد
وقتى ديدى ، ناراحتى يا خوشحاليت براش فرقى نمى کنه ديگه وقتشه < فراموشش > کنى ...
حــامــد
شيرين بهانه بود!! فرهاد تيشه مي زد تا نشنود صداي مردماني را که در گوشش مي خواندند: او دوستت ندارد...
حــامــد
سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر اين است که حرفت را اشتباهي بفهمند، حالا ميفهمم، که خدا چه زجري ميکشد.......
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبل