leila
خــوب ِ مــن ، همین جا درون شعرهایم بمان تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد به سرزمین هایِ دورِ احساس .........
leila
من و تو خیلی کارها به دنیا بدهکاریم... مثل یک عکس دو نفره... یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان... یا بستنی خوردن در یک روز برفی... ببین...!! من و تو خیلی کار داریم... من و تو حتی آشناییمان را به دنیا بدهکاریم...
leila
در مــن آدم بــرفــی ای ســت کــه عــاشــق آفتــاب شــده! و ایــن، خــلاصــه همــه داستــان هــای عــاشقــانــه جــهان اســت . . .
leila
چه تجارت ناشیانه ای بودآن همه نازی که من از تو خریدم ..! ...
leila
چقـــدر کم توقع شده ام …. نه آغوشت را می خواهـــم ، نه یک بوســـه نه حتـــی بودنت را … همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است… مرا به آرامش می رسانــد حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …
leila
جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم.....تو به فراغت،من به فراقت یک حرف تفاوت که مهم نیست........؟؟؟
leila
اینـکه میان دستـانت لـحظه ای چشـمهایم را ببنـدم و دنـیــــا به سـکوت صدای نفس هایـت فرو رود ، نمیـدانی چه هیجانیــست عشـق من..........!!!
leila
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم» کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد
leila
دیگر نه آدم آن آدم است و نه حوا آن حوا٬من و تو زاده ی کدامین دو نخستیـنـیم که نه بوی آدمیت داریم نه هوس حوا...!!!
leila
من به پایان دلتنگی می اندیشم ؛ آن نهایتـی که تـو را بـرای همیشه خواهم داشت ... *
leila
دل بسته به سکهای قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویای بزرگ شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم
leila
دلم برای کودکیم تنگ شده برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود دلم می خواست "ممول" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم دلم برای کودکیم تنگ شده شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
leila
به تو گفتم با من بمان ایام میگذرد هنگامی که به خود آمدی گفتی با تو ماندن دلیل می خواهد..... فهمیدم که برای عشق دلیل می خواهی، افسوس ..... تو هرگز نخواهی فهمید که عشق چیست چون عشق دلیل نمی خواهد.................
leila
دنیایی دیگر می خواهم.........................دنیایی عاری از غیبت،دروغ،ریا،تهمت پس بیا گناه نکنیم!!!
leila
دل که تنگ شد،زمین تنگ می شود،آسمان تنگ می شود ،حتی خدا هم نگران دلت می شودتنها کسی که متوجه دلتنگیت نمی شود همان کسی است که دلت را تنگ کرده..........!!!