دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 332

دنبال‌شدگان

(17 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(150 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

leila
leila

در جامعه ای زندگی میکنیم ... که به زنـــــان ... میاموزد .... مراقب باشند کسی به آنها تجـــــــاوز نکند .... اما .... به هیچ مردی ... نمی آموزد .... که به کسی تجــــاوز .... نکــــــــــند .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
leila
leila

خــسته ام!خــسته ی نــبودنــت..! خســته از روزهــایی کــه بـــی تــو شـــب مـــــی شـــود. وشـــب هـــایی کـــه بازهــم بـــی تــو مــــــی گــذرد تــا کــه طلــوع و غــــروبـــی دیــگــــر بــیایـــند وبـــاز هـــم گـــذر زمـــان هــا کـــه بـــــی تــــو مــــــی گــذرد! مـــــــی گذرد...! مـــــی گــذرد و بــاز هـــم مـــــی گذرد...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
leila
leila

اگر نمی شود خوب بود پس بیایید بد هم نباشیم.................!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

گاهی دلم می گیرد و من همین گاهی را در تنهایی مطلق سیر میکنم...........

leila
leila

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

leila
leila

گاهی دلم می گیرد و تو ان را هیچ میپنداری به گمانت دلتنگیهایم از روی عادت است

leila
leila

خدا فقط حرفهایت را می شنود تا بغض راه گلویت را نبندد

leila
leila

تـــکــیــه گـــاه هــمــیــشــگــی پــــدر اســـت حــتی اگر.........................نباشد

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

گاهی دلم می گیرد به اندازه ی فوران بغض،شکستن سکوت و ترک خوردن احساس

leila
leila

خدافرمود بخوانید مرا هر وقت عشقم کشید اجابت می کنم شما را...........!!!

leila
leila

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده .........!!!

leila
leila

هنگامی که تبر به جنگل آمد همه ی درختان یک صدا فریاد زدند: ای وای!!!! دسته اش از جنس خود ماست

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

سلام من تازه اینجا عضو شدم میشه راهنماییم کنی که چیکار کنم

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختربچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برایبرداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره! نتیجه : داشتم فکر میکردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیست که بدونیم ومطمئن باشیم که ؛ مشت خدا از مشت ما بزرگتره

leila
leila

یه شب سه نفر اشتباهی دستگیر میشن و در نهایت ناباوری به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم میشن.... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن . نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی خوب بقیه داستان هم مشخصه، مسوولین زندان مشكل رو میفهمن و موفق به اعدام فرد میشن .... نتیجه: لازم نیست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید