هلناز
یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند : تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم ! اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم ! شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم ! سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند . . . . . . آبادانی قهوه خود رو هم زد. خیلی با حوصله قاشق رو روی میز گذاشت، یه کم قهوه خورد، یه نگاهی به اونها انداخت و با آرامی گفت: نمیفروشم....!!!
هلناز
زندگی همینه کوچولوی من.... رسم یادگاری شدن، موندگار شدنِ یادت، لحظه هات، لبخند زدنه!... به اختیار هم اگر نشد، به اجبار... حالا اشکهاتو پاک کن گلم... زل بزن تو چشمهای زندگی و بگو ســــــــــــــــــــــــــیــــــــب...!
هلناز
باران که می بارد : یکی باید باشد که به تو زنگ بزند و بگوید چترت را برده ای ؟ یکی که نگرانت باشد حتی نگران اینکه زیر باران به این لطیفی خیس شوی … یکی باید باشد که دست بکشد توی سرت و آب ها را کنار بزند … اما چند وقتیست که باران دارد می بارد و کسی به من نگفته چترت را برده ای ؟ و کسی نبوده که دست بکشد توی موهایم … اصلا همه ی اینها بهانه ایست که وقتی باران می بارد یکبار دیگر یاد تو بیفتم
هلناز
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي !
هلناز
گاه دلتنگ میشوم ،دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای مینشینم و حسرتها را میشمارم ،باخت ها را و صدای شکست ها را ،من کدام قلب را شکستم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگ توأم؟
هلناز
میدونین چرا بغل کردن حس خوبی به آدم میده ...... چون در سمت راست بدن قلب وجود نداره و اونجا خالیه ولی وقتی کسی رو که دوست داری بغلش میکنی قلبش اون جای خالی رو پر میکنه و انگار که تو صاحب دو تا قلب شدی .... !!!
هلناز
مرا یاد بگیر... نه مثل جبر! نه مثل هندسه! نه مثل 1-1 که همیشه میشود صفر! مرا یاد بگیر مثل نیمکت آخر ... زنگ آخر ... و دستانی که نام تورا مدام روی چوب حک میکرد ... مرا یاد بگیر
هلناز
انصـاف نیـست ؛ کـه دنیـا آنقـدر کوچـک باشـد ، که آدم هـای تـکراری را روزی صـد بـار ببینـیم .... و آنـقدر بـزرگ بـاشـد ؛ که نتوانیم آن کسی را که میخـواهیـم حتـی یـک بـار ببینیـم ... !!!
هلناز
هر وقت چشماتو بستی و فکر کردی دیگه نیستش و اشک اومد تو چشمات , نفست کم شد , قلبت سنگین, بدون که عاشقانه دوسش داری
هلناز
من.... عاشق نيستم....فقط گاهي حرف تو كه ميشود....دلم مثل اينكه تب كند....گرم و سرد ميشود....آب ميشود... تنگ ميشود.... اين عشق نيست....هست؟؟؟
هلناز
هيچ چيز در دنيا جز تو برايم ارزش ندارد ميخواهم تا زنده هستم در كنارت باشم ميخواهم تا فرصت باقيست محو نگاه زيباتو باشم ميترسم بميرم و نتوانم تو را در آغوش بگيرم ميترسم تو نباشي و من تنها بميرم عشق برايم تويي... و صداي نفس هاي هيچكس جز تو برايم عشق نميشود وتو برايم مثل هيچ كس نميشوي پس با من بمان
هلناز
مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم.... یـکی بـــود ، یـکی ... بـی خیال........!! خــلاصـه اش میشود اینــکـه : دوستـت دارم ، لعـنتـی . . . !