@نیلوبانو ^_^ آقو ما يه بار سک سکه مون گرفته بود،بابامون براي اولين بار در عمرش خواست يه لطفي در حق ما بکنه سک سکه مارو بند بياره،رفت از تو انباري يه اره برقي آورد که مارو باهاش بترسونه...آقو گرفت اين اره رو روشن کرد افتاد دنبال ما!ما همينجوري جيغ ميزديم فرار ميکرديم....بعد از يه ربع که ديديم سک سکه مون خوب شده برگشتيم گفتيم بابا تموم شد،خاموشش کن....ولي متاسفانه پدر ما دچار يک هيجان کاذبي شده بود نميتونست ادامه نده!آقو بعد از دو ساعت و نيم تعقيب و گريز بالاخره مارو گير آورد از کمر نصفمون کرد!نيم تنه پاييني مونو انداخت تو کوچه گربه ها اومدن خوردن،ظاهراٌ پروتئينهاي بدن ما با آنزيمهاشون سازگار نبود همشون مردن! از اونجايي که علاقه باباي ما به گربه هاي کوچه خيلي بيشتر از علاقه ش به ما بود از دست ما عصباني شد گرفت تنها نيم تنه باقي مونده از مارو هم از وسط به دو قسمت تقسيم کرد! من الآن 34ساله دوتا يک چهارمم! ها ها ها ها ها.....يني اي پدر ما اون روز پدري رو بر ما کامل کرد ها!
یه #عادت بدی که دارم اینه که نمیتونم تو #دعوا کردنم با بچه کوچیکا #سیاست داشته باشم ینی تا یکم #جدی میشم #خندم میگیره واسه همین #بچه ها ازم #حساب نمیبرن
دیشب تو #مسجد کلا #مهدکودک بود از بس #بچه کوچیک با خودشون آورده بودن یه #خانومی اومده بود که دوتا دختر #دوقلو داشت تقریبا2-3 سالهازونایی که یه جا #بند نمیشن اینقدر #شیطون بودن که #کفر یه سریا در اومده بود وقتی برای شروع مراسم برقا رو #خاموش کردن هر دوتاشون #یکه خوردن و سریع رفتن پیش #مامانشون یکیشون #ترسیده بود هیچی نمیگفت اما اون یکی که #شیطون تر بود یهو با داد گفت: عه چرا برخا هاموش شووود؟مامانی برو #برخا رو #هوشن کن وسط اون #گریه زاری یهو #خنده اومد رو #لب همه از کار این دو تا بچه تا #آخرش گیر داده بود که مامان برو برخا رو هوشن کن و بالاخره مامانش #مجبور شد این دوتا #وروجکو ببره بیرون تا بقیه اذیت نشن
این روزا همش برام یه جوریه که به قول معروف مثل #خوف و #رجا میمونه!از یه طرف همش #میترسم که نکنه چیزیو که نمیدونم چیه رو از #دست بدم و از طرف دیگه یه چیزی مدام تو #گوشم میگه اونی که میخوای خیلی #نزدیکه...این حالمو نمیفهمم!اصن بدجور #دگرگونم...

13 سال و 1 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 28 دقيقه قبل