امروز تو #بوفه ی #مینی-بوس نشستم. #هندزفری گذاشتم تو گوشم #جزوه رو باز کردم و مشغول #خوندن شدم که یهو #بوی نامطبوعی حس کردم و حواسم رفت به سمت #پسربچه ای که پیشم نشسته بود!نامرتب و #شلخته و #لاغر بود. نگاه به بغل دستش کردم و دیدم #مادرش هم همین فرمی بود!یه زن نامرتب و #شلخته و #لاغر و #نحیف که معلوم بود ازین #فقیرایی هستن که تو #چهارراهها اغلب #گدایی میکنن!یه بچه ی #کوچیک هم تو #بغلش خوابیده بود.با دیدن این صحنه کلی #سوال اومد تو #ذهنم...چی شد که اینا به این #روز افتادن؟اینا چطور زندگیشونو میگذرونن؟تقصیر کیه؟ اهل کجا هستن؟ #پدر این بچه ها کجاست؟چرا نمیرن تحت پوشش #کمیته که وضعشون #بهتر بشه؟ #آینده ی این بچه های طفل معصوم چی میشه؟اینا به چی #فکر میکنن؟ اصن این آدما جاشون کجای این #دنیاس؟...اینقدر تو ذهنم ازین سوالای عجیب و غریب مرور میشد که اصلا #زمان یادم رفت...یهو به خودم اومدم دیدم رسیدم #مقصد و دریغ از خوندن یه #کلمه!!
دیشب خواب دیدم #هوش-سیاه منو #گروگان گرفته و اگه کارایی که میگفت رو انجام نمیدادم منو #میکشتحتی اومده بود #دانشگاه منو هم پیدا کرده بودکلا خیلی ترسیده بودم آخرش طی یه عملیات #انتحاری که یادم نمیاد چجوری بود اینو #محاصره و #دستگیر کردن
#مامانم کلا #آشپزی رو گذاشته به پای من هیچ #رقمه هم کوتاه بیا نیسهی میگه همه چیز رو باید یاد بگیری فردا پسفردا #آبرومون نرهبا این #حالم هی پا میشم میرم یه هم میزنم دوباره میام سرجام

13 سال و 1 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبل