دیشب تو #مسجد کلا #مهدکودک بود از بس #بچه کوچیک با خودشون آورده بودن یه #خانومی اومده بود که دوتا دختر #دوقلو داشت تقریبا2-3 سالهازونایی که یه جا #بند نمیشن اینقدر #شیطون بودن که #کفر یه سریا در اومده بود وقتی برای شروع مراسم برقا رو #خاموش کردن هر دوتاشون #یکه خوردن و سریع رفتن پیش #مامانشون یکیشون #ترسیده بود هیچی نمیگفت اما اون یکی که #شیطون تر بود یهو با داد گفت: عه چرا برخا هاموش شووود؟مامانی برو #برخا رو #هوشن کن وسط اون #گریه زاری یهو #خنده اومد رو #لب همه از کار این دو تا بچه تا #آخرش گیر داده بود که مامان برو برخا رو هوشن کن و بالاخره مامانش #مجبور شد این دوتا #وروجکو ببره بیرون تا بقیه اذیت نشن
این روزا همش برام یه جوریه که به قول معروف مثل #خوف و #رجا میمونه!از یه طرف همش #میترسم که نکنه چیزیو که نمیدونم چیه رو از #دست بدم و از طرف دیگه یه چیزی مدام تو #گوشم میگه اونی که میخوای خیلی #نزدیکه...این حالمو نمیفهمم!اصن بدجور #دگرگونم...

13 سال و 1 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 10 دقيقه قبل