حورا سپهر
من که میدانم..به کودکی هم اگر برگردم..تو همان شیشه ی شیر گم شده ام هستی..
حورا سپهر
نیمه ی دیگر من اناری ست که در سکوت پستو،سخت سرگرم رسیدن است..
حورا سپهر
به شقايق سوگند..كه تو برخواهي گشت؛من به اين معجزه ايمان دارم..منتظر بايد بود،تا زمستان برود..غنچه ها گل بكنند..نم
حورا سپهر
آنقدر نفس مي كشم تا تمام شود همه ي نفس هايي كه هي سراغ تو را مي گيرند..
حورا سپهر
مـــــــــــــرد است دیگر... گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید... مـــــــــــــرد است دیگر.. غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد... تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده.... تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد....!!
حورا سپهر
من اناری را می کنم دانه،و به دل میگویم:کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود..
حورا سپهر
نیمه شب در مهتاب،باغ و پاییز قماری کردند؛آن یکی بر سر برگ،آن یکی بهر رهایی از مرگ..صبحدم بود که مرغان چمن می گفتند..باز هم باغ به تک خال بلاگستر باد،برگهایش را باخت....پاییز،فصل دوست داشتنی مبارک..
حورا سپهر
الا بذکرالله تطمئن القلوب..