امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
شبى گفتى ندارى دوست من را نمى دانى که من آن شب چه کردم! خوشا برحال آن چشمى که آن را به زیبایى پسندیش و رفتی
امیرحسیــن :-)
بچهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
امیرحسیــن :-)
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل...... بسیجی .................................... آهنربا ........دوشکا ................................... بلبل خط ......کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن .........قاطر .................................... ترابری ویژه .......مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس ...............نماز شب ................................ پا لگد کن .....آفتابه ......................................... تک لول........ مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن
امیرحسیــن :-)
صفه شب بود چشم چشم رو نمى ديد سوار تانك بودیم ، وسط دشت كنار برجك نشسته بودم ديدم يكى پياده میاد به تانك ها نزديك مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی سمت ما هم اومد دستش رو دو پايم حلقه كرد پايم رو بوسيد و گفت «به خدا سپردمتون.» گفتم «حاج حسين؟» گفت «هيس! اسم نيار.» رفت طرف تانك بعدى تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...
امیرحسیــن :-)
چند تا بسیجی داخل جیپ بودند که یهو شیمیایی زدند همه ماسکهاشون رو در اوردند و زدند روی صورتاشون یکی از بچه ها ماسک نداشت همه ی بچه ها ماسکها رو در اوردند و انداختن روی زمین هیچکی حاضر نبود ماسک بزنه بالاخره یکی ، بقیه رو قانع کرد... ... لحظاتی بعد سرفه های شدیدش شروع شد دوستاش از زیر ماسک هاشون نگاش می کردند زار زار گریه می کردند و ناله سر می دادند ...
امیرحسیــن :-)
یه بسیجی تیر خورده و به شهادت رسیده بود به اتفاق حاج احمد کریمی رفتیم بالای سرش حاج احمد گفت: من دلم نمی خواد اینجوری شهید بشم من از خدا خواستم اگه قراره شهید بشم ، مث امام حسین ارباً اربا بشم دلم می خواد مثل مولام در راه خدا تیکه تیکه بشم دوست حاج احمد گفت: حاجی! نداشتیما!... ما قرار گذاشتیم با هم شهید بشیم ، یادت نرفته که؟! حاج احمد کریمی گفت: قرار داشتیم یا نداشتیم ، من دیگه می خوام برم... ... چند روز بعد حاج احمد کریمی به آرزوش رسید گلوله خمپاره بهش خورد و تیکه تیکه شد از تمام بدنش فقط یه گونی باقی موند پاره های بدنش رو جمع کردیم و گذاشتیم توی آمبولانس رفیق حاج احمد اومد و گفت: چی شده؟!! گفتم: حاج احمد کریمی شهید شد گفت: یعنی چی شهید شد؟ ما قرار داشتیم با هم شهید بشیم گفتم: قرار داشتین یا نداشتین ، حاج احمد شهید شد گفت: پیکرش کجاست؟ گفتم: تمام بدنش شده یه گونی ، گذاشتیم پشت آمبولانس رفت سمت آمبولانس تا تیکه های بدن حاج احمد رو ببینه همینطور که داشت می رفت سمت آمبولانس یه ترکش اومد و سرش رو قطع کرد به آرزو و قرارش با حاج احمد رسید انگاری خدا پای قول و قرارشون رو امضا کرده بود...
امیرحسیــن :-)
پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظی کرد داشت از در ستاد پشتیبانی جنگ می رفت بیرون که مسئول ستاد گفت: مادر! رسیدتون رو نمی گیرین؟ پیرزن لبخندی زد و گفت: من برای دادن شوهر و دوتا پسرم از کسی رسید نگرفتم اینا که دیگه چیزی نیست...
امیرحسیــن :-)
می نویسم تا یادم نرود تمام وجودم را از عروج شما دارم